ازرندی تا طنزِ حافظ
مقاله ی زیر در همایش حافظ دانشگاه آزاد اسلامی واحد دهاقان جهت ارایه به شکل سخنرانی برگزیده گردید (1383)
ازرندی تا طنزِ حافظ
پژمان نبی
زاده
عضوهیأت علمی
دانشگاه آزاد اسلامی
چکیده
از نقطه نظرحافظ شناسانه، نخستین رندِ عالمِ هستی « آدم » صفی الله و اوّلین موقعیت طنز، ماجرای آفرینش آدم بود که پس از پذیرفتن بار امانتِ ازلی ، « ظلوماًجهولا » خوانده شد . نمودِ رندی در ساحت سخن « طنز » است . رندی با طنز پردازی درهم آمیخته است . طنز را اگر از رندِ حافظ بگیریم ، نقص پیدا می کند و اگر از طنز نیز رندانه بودن را سلب کنیم دیگر طنزی باقی نمی ماند. براین اساس ، ویژگی هایی تحت عنوان « رندی / طنز » از دیوان حافظ استنباط می گردند که هم ویژگی های رندِ حافظ اند وهم خصوصیت های یک « طنزِ اصیل » بحساب می آیند ، از جمله ؛ طربناکی ، ایهام ، پس زمینه ی درد آلود و غم انگیز، تساهل و مدارا ، بی آزاری ، صداقت ، ریاستیزی ، آزادگی ، عیب پوشی ، انصاف و عدالت ، ادب و خلق خوش ، دلیری و بی باکی ، نظر بازی و عاشقی و غیره که دراین جُستار به آنها پرداخته شده است .
کلیدواژه ها : رندی ، طنز، حافظ ، ویژگی هایِ « رندی / طنز » .
در جهان،واقعیت های زائد چهره ی حقیقت ناب را پوشانیده اند و هر نگاهِ ناظرِ رند و هوشیاری که به زیرکی به این موضوع معطوف گردد این طنزِ جهان شمول را در می یابد و به صراحت عنوان می کند که جهانِ محسوس خود یک طنز بزرگ است :
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه ی حسن
بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست
(حافظ : 127 )
حافظ نیز از این خیمه شب بازیِ دیو و پری و از این موقعیت طنز گونه دچار حیرت می شود ، خنده می گرید و گریه می خندد که این چه بوالعجب تناقضی است! و تعجّب،در مواجهه با یک موضوع یا موقعیت خارق العاده و « در خلاف آمد عادت » بروز پیدا می کند . یعنی در موقعیتِ درکِ چیزی که باید باشد و نیست یا اینکه نباید باشد و هست ! یعنی استنباط تناقض ظاهری بین واقعیت و حقیقت در پدیده های متناقض نما1 و این درست همان چیزی است که روح طنز را تشکیل می دهد، چیزی که موجب خنده ی غم آلود در زمینه ای از حیرت و توهّم می گردد. حافظ کسی است که رندانه به درک شفافِ این وضعیّت نایل آمده است . آری او که به زبانِ پخته ی خویش رسیده است و شعر رندانه را با تمام ویژگی های آن به خوبی می داند و آن گونه که به رغم مدّعیان هوس سرودن آنرا در سرداشت ، می سراید ، به مقامی منحصر به فرد دست یافته است : « همچو حافظ به رغم مدعیان / شعر رندانه گفتنم هوس است »( حافظ : 117 ).او به جایگاهی رسیده است که گفته هایش در قالب شعر رندانه ، نقاب های دروغین و حجاب های حایل را که عادت ها ، کج فهمی ها ، غرض ها و همه و همه بر چهره ی زیبای عروس اندیشه ی ناب ، منطق محض و حقیقت کشیده اند ، فرو می ریزد تا مخاطب او بتواند ببیند که در زیر آن همه دروغ و در پشت آن همه تاریکی چه حقیقت ناب و درخشنده ای جای گرفته است . بنابراین او اندیشه ی حقیقی را تعریف و تبیین نمی کند بلکه نقاب های ضد اندیشه را از رخ آن فرو می ریزد ، کج فهمی ها را کنار می زند تا به فهم ناب و معرفت اصیل دست یابد. او می داند که تنها راه رسیدن به روشنایی ، کنار زدن پرده های تاریکی است ، کاری که در سراسر شعرش رندانه بدان می پردازد و نقابها را از رخ اندیشه فرو می گشاید :
« کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند »
(حافظ : 193 )، واین نقاب افکنی ها و روشنگری ها جز به طنز میسّر نگردید و نمی گردد. طنزی که مختص او و آئینه ی رندیِ اوست ، با همه ی ویژگی های متعالی اش . اگر چه حافظ نیز همچون همه ی انسانها ، ابـزارها و نشانه های کلامی – فکـری خـود را آن چنـــان کـــه اصول و منطقِ هر منوتیکی1می گوید از همه ی گذشته و تاریخ فکری وکلامیِ قبل از خود گرفته است و شواهد زیادی مبنی بر تشابه لفظی شعرش با سروده های شاعران قبل از او مانند : خواجوی کرمانی ، عطار و سعدی در دست است . و اگر چه یکی از راه های شناخت جهان بینی حافظ ، شناخت طیف جهان بینی های روزگار اوست،با این همه به عقیده ی نگارنده،به حافظ قبل از هر چیز باید با حافظ نزدیک شد و او را با خود او باید تعریف کرد . نگارنده،در این جستار پس از بررسیِ طنز از نقطه نظر تاریخی به ارائه ی شواهد ، دلایل و اقوالی بر رندی حافظ و رندانه بودن شعر او می پردازد و در ادامه ، شواهد و دلایلی را نیز بررسی می نماید که نشان می دهند ، « شعرِ رندانه » و حافظا نه در اوج خود به گونه ای که انطباق کامل از نظر ساختار و محتوا با سراینده ی خود داشته باشد چیزی بجز « شعری با درونمایه ای از طنز » شامل طیفی از طنزِ کمرنگ تا طنزِ پر رنگ و هنر مندانه نیست ، یعنی شعر رندانه ای که حافظ هوس گفتن آنرا در سرداشته، تنها در جایی محقق گردیده است که طنزی هر چند کمرنگ ، اندیشه و روح مخاطب را به وجد و سرور می آورد وطعمی شیرین با پس زمینه ای تلخ در مذاقِ او می نشاند ، غیر از این هر چه باشد شعر رندانه و حافظانه نیست و نخواهد بود . شعر رندانه « طنز » گونه است ،به طنز می آید و به این طرز می ماند و در نهایت نگارنده به بیان ویژگی هایی تحت عنوان ویژگی های « رندی / طنز » در دیوان حافظ می پردازد که هم خصوصیات رند را شامل می گردند و هم به عنوان ویژگی های یک طنز اصیل و متعهد به حساب می آیند.
طنز و رندی
«هرکس اندک تأملی در شعر حافظ داشته باشد،به نیکی دریافته است که یکی از برجسته ترین ویژگی های شعر وی لحن طنز آمیز کلام اوست... طنز عبارت است از:تصویر هنریِ اجماع نقیضین و ضدّین»(شفیعی کد کنی 39:1348).دکتر مرتضوی،ظاهراً اوّلین حافظ پژوهی است که ضرورت توجه به اهمّیتِ«طنز»در شکل گیری منظومه ذهنی و زبانی حافظ را خاطر نشان کرده است.به نظر ایشان«در ساحت معنا،طنز به عنوان یکی از مظاهر مهم تجلّی مشرب ملامتی حافظ و از امتیازات مهم مکتب و مشرب اوست»(مرتضوی107:1383).واژه ی طنز از جمله واژه هایی است که در زبان ها و فرهنگ های مختلف جهان ، در زمینه های مختلف ادبی ، هنری و فلسفی به آن پرداخته شده است ، بسیاری در تبیین و توضیح معنای آن کوشیده اند ، از این رو به جرأت می توان گفت که این همه اقبال و توجه در بررسیِ زوایایِ مختلف طنز از سوی ادیبان، روانشناسان ، هنرمندان حرفه ای و حتی فلاسفه ، بیانگر هماهنگی بالای آن در ارتباط با شاخصه های ذاتی روح و روان آدمی ست . این همه طنز گویی ، طنز پردازی و طنز شناسی در انواع و اقسام مختلف کمترین چیزی را که به اثبات می رساند کارکرد بالای طنز در عرصه های مختلف فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و روانشناسی است . بر این اساس یقیناً شاخصه های یک طنز کامل و متعالی با ویژگی های یک انسانِ به کمال رسیده یا یک انسان کامل در هماهنگی حقیقی قرار دارد . بدیهی ترین شاخصه طنز توانایی آن در ایجاد حالِ خنده و القاء حسِّ شادی به مخاطب خود می باشد ، با این وجود، ویژگی های دیگری نیز برای طنز عنوان شده است که کاملاً آنرا با انواع دیگرِ خنده آورها یا خنده ناکهایی همچون ؛ لطیفه ، فکاهه ، جوک ، بذله ، مطایبه ، شوخی ، هزل ، هجو ، کمدی و کاریکاتور متمایز می سازد ، هر چند که گاهی هر کدام از اینها ممکن است به عنوان ابزاری در دست طنز قرار بگیرند ، همچون همه ی صنایع ادبی – هنری مانند ؛ کنایه ، تمثیل ، طعنه و غیره که طنز را در رسیدن به کمال شایسته خود یاری می نمایند.در حقیقت آدمی اوج توقع خردمندانه و غایتِ خواسته ی کمال گرایانه ی خود را در لبخندی متبلور می بیند که تحت تأثیر طنز بروز پیدا کرده است . در طول تاریخ همگام با توسعه ی فکری بشر ، طنز نیز در تنوع بسیاری کامل تر شده است . طنزاصیل دارای روحی بالنده و سرشار از زندگیست ، نفس می کشد، حرکت می کند و رشد و تکامل می یابد. طنز نیز همچون همه ی انواع زبانها و پیامها در ارتباط با مخاطب معنا پیدا می کند و در رابطه با جامعه شکل می گیرد. فروید می گوید : « طنز اجتماعی ترین فعالیت روانی است . این نوع از ادب همیشه محتاج وجود شخص ثالث است تا آنرا درک کند چون هیچ کس آنرا برای خود به وجود نمی آورد، طنز باید معترض باشد و فقط در صورتی به نتیجه می رسد که با تمایلات مخالف ، تصادف کند . » (صادق زاده ، 1369 ) . عناصر تشکیل دهنده ی طنز عبارتند از : طرف اوّل : طنز پرداز به عنوان بکارگیرنده ابزار طنز جهت خلق آن، طرف دوّم : موضوع مورد توجه طنز و طرف سوّم : مخاطبی که با موقعیت طنز روبرو می شود و آنرا درک می کند. در صورت فقدان هر یک از این ارکان طنز شکل نمی گیرد. مکانیزم درک موقعیت طنزآمیز بستگی به زمینه ی ذهنی و عاطفیِ مخاطب دارد ، بر این اساس طنز یک پدیده انتزاعی و یا انفرادی نیست. بلکه در ساحت اجتماع نمود پیدا می کند وبستگی مستقیم به عادات ، آداب ، زبان ، فرهنگ و تاریخ تفکر یک جامعه دارد ، چنانکه مکانیزم درک موقعیت طنزآمیز نیز بستگی به زمینه و پیشینه ی ذهنی و عاطفیِ شکل گرفته یا رسوب کرده در اندیشه ی جمعیِ مخاطب دارد ، چنین است که گاهی یک موقعیت برای یک مخــاطب طنز است و او را به وجد می آوردیا تحت تأثیر قرار می دهد ولی برای مخاطبی دیگر طنز محسوب نمی گردد، به ویژه در مورد مخاطبینی که از فرهنگ ها و زبانهای مختلفی و از مشربهای فکری – فرهنگی متفاوتی بهره برده اند . به همین دلیل است که طنز پردازان ، برای خلق یک موقعیت طنز خوب باید شناخت کاملی از فرهنگ ها ، ارزش ها ، سنت ها ، عادات ، آداب ، قواعد و نشانه های زبانی و فکری مخاطب خود داشته باشند.
وسعت معنی و فراگیریِ دامنه ی طنز به گونه ایست ، که ارائه ی یک تعریف جامع برای آن را با مشکل مواجه کرده است ، از این حیث ، طنز بامفاهیمی تعریف ناپذیر همچون « عشق » قابل قیاس می گردد. لبخند ، شادی و انبساطِ خاطری که مهمترین دستآورد یک موقعیت طنز است با همه ی شادی ها و لبخندهای دیگر متفاوت است ، این تفاوت بر مبنای آن است که پس زمینه ی[1] آن را یک وضعیّتِ[2] غم انگیز ، دردآلود و یا حسرت بار تشکیل داده است که باعث یک احساس غم در لایه های زیرین آن می گردد. غمِ نهفته در طنز که از اصالت و ویژگی خاصّی برخوردار است ، بر اساس اینکه برخاسته از احساسِ چه نوع دردی باشد می تواند انواع مختلفی از طنز از جمله ؛ اجتماعی ، سیاسی ، عرفانی و غیره و یا تلفیقی از آنها را موجب گردد . درد اصیلی که موجب اصالت غم در یک طنز عارفانه می گردد ، غم غربت[3] ، فراق وجدایی عاشق از معشوق، مخلوق از خالق و آدم از خداوند است که در روز ازل اتفاق افتاده است . غم در یک طنز اجتماعی یا سیاسی می تواند معلولِ دردِ بی عدالتی و ظلم باشد. خنده ای که در موقعیت طنز بروز می نماید، در عین حال که باعث خوش دلی ، هیجان و شادمانی می گردد ، در عمق وجود خود حالی غم انگیز دارد . این چنین خندیدن ، شکل دیگری است از خنده که آموزگار آن عشق است . همچنانکه عارف ، ماجرایِ آفرینش خود را شادمانه و طرب انگیز می داند ، در می یابد که باید عاشق باشد و عاشقانه بخندد ؛
گرچه من خود زعدم دلخوش و خندان زادم
عشـــق آموخت مرا شکل دگــر خندیدن
(مولوی222:1363)
این شکل از خنده چیزی نیست جز خندیدن از روی طنز . طنز حقیقتی است غیر قابل تعریف که بسیاری کوشیده اند ، جنبه هایی از آن را روشن نمایند.« قلم طنز نویسی کـــاردجرّاحی است نه چاقــوی آدمکشی،باهمه ی تیزی اش جانکـاه و موزی وشکننده نیست،بلکــه آرام بخش و سلامت آور است ، زخم های نهان را می شکــافد و می برد و چـرک و ریم و پلیدی را بیرون می ریزد ، عفونت را می زداید و بیمار را بهبود می بخشد » (صادق زاده 1369 ). طنز بالاترین نمود هنر اصیل است و همچون همه ی نمونه های هنری در خلق آن « انگیزه های زیباشناسانه ( لذت بردن از نوشته و ساختن نمونه های مخصوص خود ) نیز وجود دارد»(حلبی 45:1364 ) . « طنز یعنی اینکه انسان مهمترین مطلب و مباحث را با لطیف ترین و در عین حال تیزترین و برنده ترین کلمه ها بیان کند و بنویسد ، قلمرو طنز بسیار گسترده است و از آن ( در صورت داشتن ایدئولوژی و آرمانهای اجتماعی و سیاسی ) می توان در راه بیداری توده ها سود جست و مردم را به تلاش و تحرک واداشت و به اندیشه انداخت . در طنز نویسنده پایه های مبارزه با پلیدی را پی ریزی می کــند و دردها را می شناسد و هدف ها را مشخص و متمایز و آشکــار می کند » ( خلیل الله مقدم1370: 8).
دربررسی و جستجوی تاریخی طنز می توان چنین عنوان نمود که اوّلین طنز پرداز هستی ، ذات اقدس خداوندی و اوّلین موقعیت طنز ماجرای آفرینش آدم بود. خداوند آدم را از گل هستی داد ، از روح خود در نهاد او دمید ، در « الست » ( اَلَستُ بربکمْ قالوا بلی )1 بار امانت خویش را به او عرضه داشت و چون پذیرفت و « بلی » گفت ؛ او را « ظلوما جهولا » خواند ( انا عرضنا الامانَهَ عَلیَ السّمواتِ و الاَرضِ و الجِبالِ فَاَبَیْنَ اَن یَحْمِلنها و اَشْفَقنَ مِنها و حَملهَا اْلاِنسانُ اِنَّه کانَ ظَلُومًا جهولاً )2. شیطان را به وسوسه ی او بگماشت ، دانه ی وسوسه را بر سر راهش بکاشت و برفراز آن پرچم ممنوعه برافراشت . بررسیِ ماجرای آفرینش آدم در متون متعالی و زیبایی مانند کشف الاسرار و مرصاد العباد ، رگه هایی زیبا و هنرمندانه از طنزی ملیح و عاشقانه را نشان می دهد که سالیان سال است کام عرفان و عرفا از آن شیرین و ذوق شعرایی همچون حافظ بدان سرمست گردیده است.
« پیرطریقت گفت : الاهی ! تو ... از خاک آدم کنی و باوی چندان احسان کنی ؛ سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی ؛ مجلس اش روضه ی رضوان کنی ؛ ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در عالم غیب پنهان کنی ؛ آنگه او را به زندان کنی و سال ها گریان کنی ؛ جباری تو ، کار جباران کنی ! خداوندی ، کارخداوندان کنی ! تو عتـاب و جنگ همه با دوستان کنی ! » (میبدی161:1382 ).« بیچاره آدمی زاد ، که از ظلومی و جهولی باری که اهل دو جهان از او بگریختند او در آن آویخت و محنت جاودانی اختیار کرد و شادی هر دو جهان درباخت ! »( رازی1384 : 58 ).جهت آفرینشِ آدم پس از آنکه خاک مقاومت ها نمود : « حق ، تعالی ، عزرائیل را خطاب کرد ، « تو برو ، اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیرو بیار ! » عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی زمین برگرفت. بیاوردآن خاک را میان مکّه و طایف فروکرد . عشق ، حالی ، دواسبه می آمد!»(رازی:66:1384).رگه های زیبای طنز در چنین نوشته هایی ماجرای ازلی آفرینش آدم را به طرزی شگرف و به شیرینی و ملاحت ویژه ای تصویر می کنند ؛ « الطاف الوهیّت و حکمت ربوبیّت به سرّ ملایکه فرو می گفت : « ... شما خشک زاهدانِ صومعه نشینِ حظایر قدس اید!از گرمروانِ خرابات عشق چه خبر دارید؟سلامتیان را از ذوقِ حلاوت ملامتیان چه چاشنی ! درد دل خسته دردمندان دانند / نی خوش منشان و خیره خندان دانند / از سّر قلندری توگر محرومی / سّری است در آن شیوه که رندان دانند » (رازی67:1384). « اوّل ملامتی که در جهان بود آدم بود و اوّل ملامت کننده ملایکه بودند . اگر حقیقت می خواهی ، اوّل ملامتی حضرت جلّت بود . زیراکه اعتراض اوّل بر حضرت جلّت کردند. عجب اشارتی ست این که بنای عشق بازی بر ملامت نهادند ! ... جان آدم به زبان حال با حضرت کبریایی می گفت : « ما بارامانت به رسن ملامت در سفت جان کشیده ایم و سلامت فروخته ایم و ملامت خریده ایم . از چنین نسبت ها باک نداریم . هرچه گویند غم نیست ! »» (رازی72:1384).
و امّااز نقطه نظر تاریخ غیر اسطوره ای بطور مسلّم نمی توان تعیین کرد که از چه زمانی بشر راز خندیدن و خندانیدن را دریافت ، ولی در بررسیِ تاریخ جهانی تفکر انسان چنین به نظر می رسد که سقراط نخستین کسی بوده که طنز را در معنی و کارکرد اصلی و اجتماعی آن ، بطور رسمی و مدوّن بکار گرفته است . حتی می توان گفت که سقراط تجسم واقعی و نمود انسانی طنز بوده است . او تناقص بین واقعیت های موجود زمان خود را با حقیقتی که باید وجود داشته باشد ، در می یابد ؛ فلسفه و شاکله فکری خود را مبتنی بر این موقعیتِ طنز گونه بنا می نهد و همیشه و هرجا پرده های دروغین را از چهره حقیقت به زبان و « منطقِ طنز » فرو می ریزد تا چهره ی حقیقت نمایان تر گردد ، در حقیقت می توان گفت که سقراط، طنز را بعنوان یک شگرد فلسفی بکار گرفت و آنرا وا داشت که به زندگی ، اخلاقیات و خیروشرّ بپردازد ، همچنان که با فلسفه نیز چنین کرد . اگر چه تمایزِ آموزه های سقراط از فلسفه ی افلاطون کار آسانی نیست ولی مهم تصویر افلاطون از سقراط است که نزدیک به 2400 سال اندیشمندان جهان را الهام بخشیده است . « روش او ، به ویژه در ابتدای گفتگو این بود که فقط سوال کند ، انگار که هیچ نمیداند ، در حین بحث معمولاً مخالفان خود را در وضعیتی قرار می داد که ضعف استدلال خود را می دیدند، و سرانجام ناچار می شدند درست و نادرست را از هم تمیز دهند ... سقراط با تظاهر به نادانی ، مردم را وا می داشت که شعور عادی خود را به کار اندازند ، سقراط خود را به جهالت می زد ، وانمود می کرد خرفت است ، این را تجاهل سقراطی می خوانند ، این عمل اورا قادر می ساخت پیوسته نقطه ضعف تفکر افراد را نشان دهد : او ابائی نداشت که این کار را وسط میدان شهر انجام دهد . کسی که گذرش به سقراط می افتاد ای بسا در ملاء عام مسخره می شد ... معروف است روزی گفت : « آتن همچون مادیانی تنبل است و من خرمگسی که بانیش خود او را به جنب و جوش در می آورم » . سقراط به قصد آزار همنوعان را نیش نمی زد . چیزی در درون،او را وادار به این کار می کرد. همیشه می گفت در نهاد خود « ندای الهی » می شنود » (کامشاد81:1379). بر این اساس می توان ادّعا نمود که اوّلین فلسفه ی تأثیر گذار در تاریخ تفکر بشر با طنز آغاز شد و سقراط اوّلین رند و « طنز پردازِ » شناخته شده در تاریخ مدوّن فلسفه جهان است . او شباهت دارد به رندِ طنز پردازی که حافظ بعنوان شخصیت آرمانی خود تصویر می کند. روش و طریقه ی او نیز همچون رندِ حافظ مبتنی بر طنز بوده است .
انسانِ آرمانیِ حافظ « رند » بوده و خود سعی کرده است که رند باشد و همه را به گام نهادن در طریقِ رندی دعوت نموده است.
فرصت شمرطریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
(حافظ131:1368)
نخستین رندکه پای به جهانِ هستی نهاد حضرت «آدم » صفی الله بود ، همچنانکه اوّلین موقعیّت طنز ماجرای آفرینش آدم بود « تأویل عرفانی بر آن است که آدم در تن دادن به « گناه » هیچ اختیاری نداشته و در حقیقت از سرفرمان بری به « حکمِ ازلی » که یک ضرورت وجودی ست تن در داده است ... آدم از سر « ادب » ، برای تن در دادن به خواست محبوب ازلی « گناه » را به گردن می گیرد، یعنی جایگاه پرآزمون و پر بیم و رنج و پرکشاکشِ موجودِ « مختارِ مجبور » را در هستی می پذیرد . » (آشوری 260:1379).
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است
(حافظ:122)
و چه طنز زیبایی در ترکیب متناقض نمایِ1 « مختارِ مجبور » نهفته است . « با اینهاست که آدم پس از « گناه » استعداد آنرا می یابد که با داشتنِ مرتبه ی صاحب نظری و رندی نزدیکترین موجود به آفریدگار شود و حاملِ « بار امانت » .(آشوری :260). چنین است که از همان روز نخستِ آفرینشِ آدم ، درهم تنیدگیِ « رندی »به عنوان مقام جمع ضدّین و « طنز »به عنوان زبان بیان و درک این تناقض در سرنوشتِ وجودی او رقم می خورد و لحاظ می گردد. « و او همان است که با دست زدن به « گناه » بهشت و عالم آسایش پرستی را رها می کند و پای به عـالم سرمستی هشیـــارانه و هشیـــاری مستـانه و زیرکی رندانه می گذارد و از آدم / زاهد نخستین به آدم / رند بدل می شود ؛ آدمی که سرپرسودا و دل هوسمند و چشمان باریک بین زیبایی شناس اش غرق سودای عشق و جلوه ی جمال از « شش جهت » است و در آئینه جهان نظر بر جمال مطلق دارد » ( همان :261 ).« رندی وصفی می شود برایِ کردارِ آدم در ازل،که مثال واره یِ کردارِ عارفانه یِ رندانه است ... آدم عتاب شنیده به ظاهر رانده از درگاه خدا ، همان است که از زهدِ نخستین دست برداشته و « خرقه یِ زهد » را فرو افکنده به « رند » بدل شده است . این تأویل سرچشمه ی تمامیِ رندی ها و رندنمایی ها و رجز خوانی هایِ صوفیانه به نامِ رندی است ، که در شعر سنایی و عطّار و عراقی و دیگر شاعرانِ صوفی، بسیار می بینیم » ( همان : 292 ). «در دیوان حافظ چند غزلی با حال و هوای اندیشه ی زاهدانه هست که نمی توان به روشنی گفت که از کدام دوره ی زندگی اوست . ولی آنچه در آن دیوان به معنی دقیقِ کلمه حافظانه است ، غزل هایِ سرخوشانه یِ شوخ –و- شنگِ اوست با طنز رندانه. از جمله مضمونهایی که حافظ در غزل های عارفانه یِ نازاهدانه یِ خویش بدان می پردازد آن است که این « خراباتِ » زمین را به سودای « حور و قصورِ » بهشت رها نمی کند ، زیرا این جا جایی است که روح بر آن فرود آمده و با خاک در آمیخته و آنرا زندگی بخشیده است . این جا « خاک سرکوی دوست » است : سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض / به هوای سرکوی تو برفت از یــاد –ام- باغ بهشت و سـایه یِ طوبیّ و قصرِ حور/ با خـاک کـوی دوست بـرابـر نمی کنم » ( همان: 324 ) .حافظ همه ی مفاهیم متعالی خود راکه همچون « رند » قابل تعریف نیستند ، در قالبِ اصطلاحات یا کلماتی که با خود دستمایه هایی از طنز به همراه دارند به کار گرفته است ، بنابراین در سراسر شعرهایش ، آنجا که یکی از این کلمات یا اصطلاحات به کار رفته است مخاطب با طنزی ظریف و ملیح روبرو می شود ، برخی از این اصطلاحات عبارتند از : خرابات – ساقی – صبحدم – سحرگاهان – دیرمغان – پیرمغان – پیر – دوش – توبه – ساکنان حرم سترو عفاف ملکوت – مغ بچه – صومعه ی عالم قدس – می – معشوق – خرابات نشینان – شبگیر – روزازل – دیو – خراب آباد – سرای مغان – مسجد – خراباتِ مغان – میکده – جمالِ یار– حکم ازلی– شاهدان شیرین کار – رهروخواب آلوده – مغبچه ی باده فروش – شب قدر –میخانه – خانقاه – ملک – حور و قصور – زلف نگار – چاه زنخدان و ... در پس هر کدام از این اصطلاحات یا کلمات معنایی بجز آنچه از ظاهر آن استنباط می شود مد نظر شاعربوده و ظاهراً همه چیز متناقض نما و طنز آمیز است .
حافظ چون می کوشد که « رند » باشد پس شعرش نیزیک شعررندانه است و ویژگیهای مختص به خود را دارد . « شعر رندانه در عالی ترین صورت آن همین شعر حافظ است که از « شعرِ زهد » چیز چندانی در آن نمی توان یافت . در حقیقت شعر هر چه رندانه تر باشد ناب تر است و عالی تر ، یعنی تر و جاندار و آراسته و باطراوت و شنگ و زیرکانه و لذت بخش » . ( آشوری 358:1379) . که اینها همه تنها در شعری بطور کامل متبلوراند که رنگ و بویی هر چند آرام و ملایم از طنز داشته باشد.
«اگر حافظ طنز را وارد شعرِ عرفانی می کند از رندیِ اوست و عرفان رندانه ی او . رندی کردن یعنی بازیگوشی کردن و نعل وارونه زدن ، در شعر به طنز میدان می دهد . شعر رندانه با در آمیختن با شوخی و طنز و بازیگوشی ، در برابر تمـامیِ جدیّت شعر زهد ، نمـــای دیگرِ صحنه ی زندگــی و جهان را بــاز می نمایاند ، یعنی صحنه یِ خنده و شوخی و بازی و عشق بازی را » (همان : 362 ).
« بازی عشق ، اما بازی ای است دو سویه ؛ و همچنان که در لحظه های شور و بی تابی عاشق و گریزو روپوشانیِ معشوق سرشار است از تمنّای دردناک و سوز ناکامی از سوی عاشق و بی اعتنایی از سویِ معشوق برای تیزتر کردنِ آتشِ خواهشِ عاشق ، گاه نیز بازیِ شوخی آمیزی ست میان دو هم بازی . و همچنان که حافظ با معشوق از سرطعن و طنز خطاب می کند که « یعنی چه ؟این بازیها برای چیست ؟» معشوق نیز از سرِ بازی و طنز به حافظ پاسخ می دهد : بگفتم اش ، « به لب ام بوسه ای حوالت کن ! » / به خنده گفت ، کی ات با من این معامله بود ؟ » ( همان : 379 ) .آری ، معشوق که برای رندِ عاشق پیشه یِ طنز پرداز مسبوق به دلبریِ ازلی ست خود نیز طرفه طنّازیست که در صنعتِ طنز، بازیگری و دلبریِ نازکانه،صدها رندِ طنز اندیش و طنز باز همچو حافظ از ازل تا ابد شاگرد بازیگوشِ مکتب اویند .استاد زرین کوب دربـــاره حافظ می گوید : « رندی است کــه زندگی را چنــانچه هست تلقی می کنــد و می کوشد از تمام زوایا و اسرار آن سر در بیاورد»( زرین کوب 1381 : 72 ) ،همچنین بیان می دارد : « که می گوید که حافظ هم مثل گوته ، شاعر آلمانی است ، به آنچه دور و برش می گذرد کار ندارد و جز به خود نمی اندیشد و به احوال خود ؛ برعکس ، طنزهای کنایه آمیزِ حافظ دستگاه محتسب را می لرزاند و به سختی تکان می دهد» ( زرین کوب 1381 : 53 ) . و نیز معتقد است که : « صنعت عمده او ایهام است ... در کلام حافظ این ایهام رندانه بسیار است و دیوان او پر است از حرفهای دو پهلو که « شوخی و ظرافتِ » کم نظیری آنها را از شیوه ی ایهامِ هر شاعر دیگری جدا می کند و متمایز . شوخی و ظرافت در بعضی از موارد از مختصات بیان اوست . متلکهای زیرکانه که شادی و شیرینیِ آنها گه گاه از نیشِ یک طنز گزنده به زهرِ تلخی آلوده است رنگ خاصی به لطیفه های او می دهد . هوش قوی که لطافت بی شایبه ی شوخی را می کشد در بعضی موارد این متلکهای کوتاه را مثل نیشتری زهر آلود می کند که روح ساده و شادمان از آن لذت نمی برد اما هوش تند که با زهر اینگونه تلخی ها معتاد است از آن حداکثر لذت را می برد. بدینگونه است که متلکهای او ، مثل نیش خندهای ولتر و آناتول فرانس بیشتر با هوش طرف است تا با روح . در واقع همین هوش است که هدف طعنه رادرک می کند و از طنز او یک حربه می سازد که مخصوصاً ریا را که حافظ به آن اعلان جنگ داده است ، اما خودش لامحاله گه گاه از آن خالی نیست ، به سختی سرکوب و مقهور می کند . این شوخی و ظرافت در ابیات او جای جای است . اما مخصوصاً رنگ خاصی به سئوال و جوابهای او می دهد سئوال و جوابهای او با معشوق ، با مدعی و بازاهدِ ملامتگر ... در گفت و شنود با معشوق این بذله گویی با نوعی حاضر جوابی توأم است ، گاه از جانب معشوق و گاه از جانب شاعر ... حاضر جوابیهای او گه گاه رنگ تغافل دارد آگنده است از ظرافتِ رندانه » ( زرین کوب 1381: 77 )، تغافلی که به تجاهلِ سقراطی می ماند . حافظ قبل از هر چیز به تعبیرو تعریف خود و آن چنانکه در سراسر دیوان او نمودار است یک « رند » است . بهاء الدین خرمشاهی در این مورد معتقد است : « او با آنکه رند است – ورندی مقام رفیعی است که از همه انواع تنگ نظری ها و ترس و تعصب ها رها است – ولی به ساحت فراتر از اخلاق یعنی فارغ از اخلاق راه نبرده است . چه ساحت فراتر از اخلاق دو شق دارد یا فروتر از اخلاق که تدنّی و تزلزل روحی است ، یا ماوراء اخلاق که فقط یک نمونه دارد و پذیرفتن آنهم با انس و عادت ذهنی ما دشوار می آید و آن یک نمونه هم ساحتِ ربوبی است که اثباتش بحث باریک و بغرنج عرفانی – کلامی لازم دارد ... نیچه هم مانند حافظ با فرومایگی اخلاق و اخلاق فرومایگی و حتی میانما یگان در افتاده است ، با این تفاوت که به شهادتِ شدّت بیانش ، در مقایسه با حافظ ، مناعت و متانت بیان او کمتر است . همین است که کارش از طنز به طعن و از هزل به هجو کشیده شده است . رند حافظ ، که قرینه انسان کامل عرفاست از ابر مرد نیچه زیباتر و انسانی تر است.وقاررندانه ی حافظ را نمی توان در شور وشدت ابرانسانی نیچه سراغ کرد.»( خرمشاهی 1368 : 90).
رندی تمام عیار و طنز پردازی اصیل مانند حافظ ، آنقدر حجابهای دروغین را بر چهره ی حقیقت و حقیقتِ چهره ی آدمی به طنز می گیرد و آنها را فرو می ریزد که در نهایت با « منِ» غیر حقیقی خویش دست به گریبان می شود و آنگاه که او را نیز فرو ریزد ، به وصال حقیقت نایل گردیده است : « تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز » ، این آخرین مرحله ، همان اصیل ترین و اصلی ترین کارکردِ طنزیست که دامنه ی گفتگوی آدمی را تا خویشتن خویش وسعت می دهد ؛ گفتگوی عین با ذهن . رند نیز بر مرزِ ذهن و عین ، هوشیارانه و زیرکانه می ایستد ، ذهنیت را به طنز می گیرد و به روشی «غیرِ مستقیم» به عینیت نزدیک می شود.
از نقطه نظرِ بررّسیِ تاریخیِ طنز در میان شاعران فارسی زبان می توان گفت : « سنایی اساس هزل [طنز]و هجو را به همان خوبی سامان داد که بنیاد عرفان را ، افسوس که مقام عرفانی بلندش بر چهره ی « رندی عافیت سوز » سایه انداخته که مقتدای کسانی چون : عطار ، مولوی ، سعدی ، حافظ و عبید در عرصه ی طنز بود. وی از نخستین کسانی است که هجو و هزل را توأماً به کار بسته اما در موارد بسیاری هجوش تعالی یافته و شکل هزل [ طنز ] یافته است . وی دو چیز را آگاهانه و روشمند بنیاد نهاده است : عرفان و طنز اندیشی ، پرداختن او به عرفان و طنز از یک ریشه آب می خورد ، از تأملی در جامعه ای تباهی گرفته که در آن حاکمان ، عوام را چون چهار پایان به زیر بارِ ستم و بیکاری و خرافه کشیده اند و این مردمان چنان از وضع انسانی خود دور افتاده اند که قادر به تشخیص موقعیت درد بار، پر اضطراب و مضحک خود نیستند» ( سخایی 1367: 56) . او از میان چنین جامعه ای رند را بیرون می کشد و از وجود او که با متناقض نماییِ طنز آمیزی آمیخته است برای بیان حقایقِ تلخ روزگارش استفاده می کند ، رند سنایی در اشعار حـــافظ تکامل می یابد و چنــانکه استاد خــرمشـاهی می گــوید ( خرمشاهی 1368 : 90 )تا حد انسانِ کامل تعالی پیدا می کند. « حافظ چنان که گفتیم ، میراث بر آن مفهومی از رندی است که سعدی می سازد و می پردازد ؛ شیوه یِ رندانه ای که بازندگانیِ یکسره شاعرانه تناسب دارد » ( آشوری : 202 ).
می توان برای طنز سه ویژگی اصلی برشمرد که با فقدان تنها یکی از آنها طنز حاصل نمی گردد 1-در وهله ی اوّل ؛ مفرّح ، لذت بخش و جذاب است . 2- زبـانی غیر مستقیم و آمیختــه به ایهام دارد.3-دارایِ پس زمینه ای از احساس درد و اندوه است.با وجود این لازمه ی یک طنز پردازِ اصیل بودن از نقطه نظرِحافظ شناسانه رسیدن به مرتبه ، مقام و جایگاهِ « رندی » یعنی مقام جمیع ضدّین است. به گونه ای که می توان گفت طنز پردازی، بارندی درهم آمیخته است، طنز را اگـر از رند بگــیریم، نقص پیدا می کند و اگر از طنز نیز رندانه بودن را سلب کنیم دیگر طنزی باقی نمی ماند . بر این اساس این جستار به دنبال آن است که انطباق ویژگی های رندی و طنز حافظ را بر اساس آنچه که از دیوان خود او قابل استنباط است مورد بررسی قرار دهد بنابراین به دسته بندی و ارایه ی ویژگی هایی از رند حافظ می پردازد که در ساحت کلام و زبان با خصوصیات طنز قابل تطبیق می باشند. به عبارتی می توان گفت که نمودِ رندی در ساحتِ کلام « طنز » است در همین رابطه ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که در دیوان حافظ جستجوی ویژگیهای رند به دو شکل قابل انجام است:
الف ) چنانکه اشاره شد مقام آرمانیِ حافظ « رندی » بوده است بنابراین هر چه گفته است و به هر چه توصیه کرده است در جهت رند شدن و رند بودن است و می تواند بازگو کننده ویژگیهای رند باشد همانگونه که یقیناً خود او نیز سعی کرده است یک رند باشد و در جای جای شعرهایش به رند بودن خود اشاره کرده است ؛
بس طور عجب لازم ایّام شباب است
(حافظ:110)
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
(همان:182)
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
(همان : 194)
بنابراین کلام رندانه ی او سراسر بیان رموز رندی و راز دانیِ رندان بوده ، چنانکه خود گفته است ؛
رموز مستی و رندی زمن بشنو نه از واعظ
که با جام وقدح هردم ندیم ماه و پروینم
(حافظ: 288 )
راز درون پرده زرندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
(همان : 100)
ب ) حافظ در برخی از بیتهای غزلهایش ، مستقیماً به ویژگی رند و رندی اشاره کرده است .
بنابر آنچه که گفته شد به نظر می رسد که می توان برخی مشخصات را تحت عنوان ویژگی هایِ « رندی / طنز » در دیوان حافظ دسته بندی و بیان نمود . در زیر به ویژگی های رندی / طنز می پردازیم که از شعر خودِ او استنباط می گردد:
1- شادی ، شادمانگی و غم گریزی ؛ به عنوان اوّلین و اصلی ترین ویژگی؛
چون غمت را نتوان یافت مگر دردل شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
(حافظ : 294)
کی شعر ترانگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
(همان : 181)
نیست دربازار عالم خوش دلی ور زانکه هست
شیوه ی رندی و خوش باشیّ عیّاران خوش است
(همان : 117)
دمی باغم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ماکزین بهتر نمی ارزد
(همان : 133)
غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوّش باشد
(همان : 181)
2-دردمندی و دردشناسی ؛ یعنی اولاً درد ، غم و اندوه نوستالژیک را می شناسد چیزی که به عنوان
یک پس زمینه همیشه با اواست ، آنقدر که در هر لحظه نیم نگاه و تعلق خاطری هم به آن دارد:
مبتلا یی به غم محنت و اندوه فراق
ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست
(همان : 133 )
درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد
حافظ این دیده ی گریان تو بی چیزی نیست
(همان : 133 )
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسدآیی چوچنگ اندر خروش
(همان : 182 )
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کارنشاط دل غمگین من است
(همان : 121 )
گل بررخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
(همان : 110 )
ازین مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد دل ای جان نمی رسد به علاج
(همان : 144 )
بیاو حال اهل دردبشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
(همان : 224 )
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
(همان : 358 )
نمی بینم نشاط عیش درکس
نه درمان دلی نه درد دینی
(همان : 364 )
ثانیاً : گاهی از جور ، بی عدالتی و ظلم زمانه و حکام آن دردمند و غمگین است و گاه از بی وفاییِ
دوستان ونادانی و بی مهریِ بدخواهان:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
(حافظ : 120 )
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
(همان : 222 )
دور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
(همان : 256 )
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دورگردون است
(همان : 122 )
بردر ارباب بی مروّت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به در آید
(همان : 218 )
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم
(همان :299 )
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
(همان : 162 )
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کسی
گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت
(همان : 143 )
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
(همان : 143 )
3-زبانی غیر مستقیم و همراه با ایهام ؛ کلام رندانه مانند زبان طنز قابل دریافت مستقیم و کامل نیست
و دارای چند پهلویی و ایهام می باشد:
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
(همان : 360 )
همچنانکه رند و رندی قابل تعریف نیست ، طنز نیز تعریف پذیر نمی باشد ؛
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
(همان : 131 )
ماجرای رندی و طنز اگر چه همچون غم عشق یک قصه بیش نیست ولی نمودهای آن متفاوت است ؛
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
(همان : 115 )
4-موضع تساهل و تسامح دارد و به دنبال کینه توزی ، انتقام،خصومت و حتی حسادت نیست :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
(حافظ : 115)
گربدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گوتو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
(همان : 99 )
غم حبیب نهان به ز گفت وگوی رقیب
که نیست سینه ی ارباب کینه محرم راز
(همان : 231 )
گفت آسان گیر برخود کارها کز روی طبع
سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش
(همان : 245 )
5-آزاردهنده نیست ؛ آزار رساندن را گناه و بلکه تنها گناه می داند .
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست
(حافظ : 134 )
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
(همان : 267 )
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کسی را
غبار خاطری از رهگذر ما نرسد
(همان : 180 )
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید درکم آزاریست
(همان : 128)
6-صادق است ، از دروغ می پرهیزد و با تزویر و ریا می ستیزد ؛ ظاهراً این مهم ترین و برجسته ترین
ویژگی رندی / طنز است که در سراسر دیوان حافظ ، شاعر اهتمامِ ویژه ای به آن داشته ، به
طوری که مهمترین و بزرگترین جبهه ی مخالف خود را زاهد ریا کار و زهد ریا دانسته است:
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
(حافظ : 110 )
طریق صدق بیاموز از آب صافی دل
به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
(همان : 305 )
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه ی پیشینه بینداز و برو
(همان : 316 )
غلام همّت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
(همان : 162 )
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریابی نیاز کرد
(همان : 164 )
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزدو سالوس مسلمان نشود
(همان : 216 )
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
(همان : 236 )
7-مروّج آزادی و آزادگی است:
طریق صدق بیاموز از آب صافی دل
به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
(حافظ : 305)
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد ست
(همان : 114 )
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
(همان : 113 )
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گربه جایی رفت رفت
(همان : 138 )
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری
(همان : 339 )
8- ازوعظ ، واعظ و واعظی ، نصیحت و نصیحت گری پرهیزدارد ، و محتسبی را مذموم می داند ،
همچنان که عالمان بی عمل را:
نه من زبی علمی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
(حافظ : 118 )
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
(همان : 346 )
درکنج دماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پراز زمزمه چنگ و رباب است
(همان : 110 )
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
(همان : 296)
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را
سماع وعظ کجا نغمه ی رباب کجا
(همان : 98 )
محتسب شیخ شد و فسق خود ازیاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سربازار بماند
(همان : 190 )
9-به دنبال عیب جویی و پرده دری نیست و بیشتر نظر به خود سازی دارد:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران برتو نخواهند نوشت
(همان : 136 )
اشک غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده ی خود پرده دری نیست که نیست
(همان : 131)
10-باانصاف و عدالت پیشه است و از پیش داوری می پرهیزد ؛
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
(همان : 192 )
برآستانه ی میخانه گرسری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیّت او
(همان : 315 )
با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در ین قصه یاورم
(همان : 271 )
11-به دنبال تهذیب ، اصلاح گری و معرفت اندوزی است ؛ در همه ی ابیاتی که به خود نهیب زده
و به نصیحت خود پرداخته این مهم پیداست:
دلا زنور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سرتوانی کرد
(حافظ : 171 )
گوهر معرفت اندوز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
(همان : 293 )
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
(همان : 199 )
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
(همان : 243 )
12-ملامتگری نمی کند و از ملامتگو دوری می گزیند:
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد
(حافظ : 164 )
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
(حافظ : 359 )
هر سرموی مرا با تو هزاران کار است
ما کجائیم و ملامت گربیکار کجاست
(همان : 106 )
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگهست که تقدیر بر سرش چه نوشت
(همان : 135 )
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی
چراملامت رند شرابخواره کنم
(همان : 283 )
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران می داری
(همان : 342 )
13-از تعصّب و سخنِ سخت دوری می جوید ؛ بر آن گمان نیست که آنچه او می بیند و می گوید
همه ی حقیقت است ، بلکه مجدانه نقابهای دروغین را از چهره ی حقیقت فرو می ریزد:
خواهی که سخت و سست جهان برتو بگذرد
بگذر زعهدسست و سخنهای سخت خویش
(حافظ : 249 )
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی برحسب فکر گمانی دارد
(همان : 160 )
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است درین مذهب خودبینی و خودرایی
(همان : 371 )
14-به عهد و پیمان وفاداراست و وفاداری را می ستاید:
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
(حافظ : 296 )
خواهی که سخت و سست جهان برتو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
(همان : 249 )
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
(همان : 308 )
سرو زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
(همان : 159 )
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باشی
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
(همان : 238 )
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود
(همان : 214 )
15-موءدّب ، موجّه و طالب خُلق خوش است:
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
(حافظ : 206 )
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب با ش گو گناه من است
(حافظ : 122 )
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
(همان : 202 )
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گرشاه پیامی به غلامی نفرستاد
(همان : 15 )
یاد باد آنکه در آن بزگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
(همان : 203 )
ادب و شرم تو را خسرو مهرویان کرد
آفرین برتو که شایسته ی صد چندینی
(همان : 365 )
بعد ازین نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خیزد از صحرای ایذج نافه ی مشک ختن
(همان : 306 )
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
(همان : 98 )
بود که یار نرنجد زما به خُلق کریم
که از سوءال ملولیم و از جواب خجل
(همان : 257 )
16-دلیر ، بی باک ، شجاع و نترس است ؛ ملاحظه گری و سلامت طلبی نمی کند یعنی اینکه خطر
می کند و بلاکش است ؛ بنابراین خلق و خویی اجتماعی دارد و از گوشه نشینی دوری می گزیند:
صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلاگفتیم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
(حافظ : 298 )
در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
(همان : 333 )
من و دل گرفداشدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
(همان : 123 )
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
(همان : 179 )
ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
(همان : 181 )
مقام عیش میسّر نمی شود بی رنج
بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست
(همان : 109 )
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تأمّل بایدش
(همان : 240)
17-تواضع ، افتادگی و خاکساریِ عاری از غرور:
فکر خودو رای خود در عالم رندی نیست
کفر است درین مذهب خودبینی وخود رایی
(همان : 371 )
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسّلام رفت
(همان : 138 )
18-بخشنده ، عیب پوش و خطا پوش است ؛ راز دانِ راز دار است:
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنرست
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
(حافظ : 216 )
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
(همان : 216 )
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بدست
کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم
(همان : 299 )
اشک غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل ازکرده ی خودپرده دری نیست که نیست
(همان : 131 )
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
(همان : 132 )
راز درون پرده زرندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
(همان : 100 )
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم برو
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
(همان : 299 )
19-با عشق و عاشقی قرابت دارد و اهل نظر است:
حافظ چه شد ارعاشق و رند است و نظر باز
بس طور عجب لازم ایّام شباب است
(حافظ : 110 )
صلاح و توبه و تقوی زما مجو حافظ
زرند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح
(همان : 145 )
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
(همان : 165 )
عشق و شباب و رندی مجموعه مراداست
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
(همان : 178)
زاهدار راه به رندی نبرد معذورست
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
(همان : 180 )
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
(همان : 181 )
همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
(همان : 275 )
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه تو به به استغفر الله
(همان : 322 )
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
(همان : 194 )
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اوّل
آخربسوخت جانم در کسب این فضائل
(همان : 257 )
20-زیرکی و تیزهوشی بر مبنای قدرت تفکر بالا ؛ فاضل ، خردمند ، و خرد پرور است:
نیل مراد بر حسب فکر و همّت است
از شاه نذرخیر و ز توفیق یاوری
(حافظ : 343 )
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
(همان : 354 )
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
(همان : 346 )
دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی
فراغتیّ و کتابیّ و گوشه ی چمنی
(همان : 361 )
شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش
گربدین فضل و هنر نام کرامات بریم
(همان : 297 )
خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف
زبام عرش صدش بوسه بر جناب زده
(همان : 224 )
21-موجز به لفظ اندک و معنیّ بسیار ؛در ظاهر کم و در باطن بسیار است:
بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
(حافظ : 224 )
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
(همان : 163 )
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد
(همان : 181)
22-هنردوست ، هنر پرور و آراسته به هنر است:
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
(همان : 128 )
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
(همان : 298 )
هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
زمن محروم تر کی سائلی بود
(همان : 210 )
شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
(همان : 298 )
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم
(همان : 299 )
بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری
(همان : 343 )
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
(همان : 367 )
23-اهل نزاع و محاکانیست:
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدّعی نزاع و محاکا چه حاجت است
(همان : 113 )
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
بادوستان مروّت با دشمنان مدارا
(همان : 99 )
گربدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
(همان : 299 )
24-با تظاهر و زهد فروشی در تضّادِ کامل است:
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهدهم مفروش
(همان : 244 )
باده نوشی که دروروی و ریایی نبود
بهتر از زهد فروشی که درو روی و ریاست
(همان : 106 )
نوبه ی زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
(همان : 106 )
25-حق پذیر است و با سخن حق جدل نمی کند:
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم برو
ور به حق گفت جدل ، با سخن حق نکنیم
(همان : 299 )
26-مروج گناه نیست و معتقد است که نباید به گناه خود مباهات کرد:
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
(حافظ : 244 )
27-به قضاوت نمی نشیند و تنها روشنگری و معرفت افزایی می کند ؛ چنانکه در همه حال بتوان از
چهره ی اندیشه ی ناب نقابهای دروغین را فرو ریخت:
ما نگوئیم بدو میل به نا حق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
(حافظ : 299 )
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
(همان : 193 )
نا امیدم ممکن از سابقه ی لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت
(همان : 136 )
28-عادتهای دچار نسیان و فراموشی شده را نیش می زند تا شاید خواب خرگوشی را از سر بپراند و
تازگی و طراوت بی آفریند:
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم
(حافظ : 264 )
مرا از تست هردم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حسنی دگر باد
(همان : 148 )
29-عزّت نفس و اعتماد به نفس تمام دارد؛ به گونه ای که گاهی احساس می شود ، به خودستایی
رسیده است در حالی که آنجا درست اوج و غــایت اعتمــاد به نفس است که برخـاسته از یک خود شناسی و معرفت اصیل و حقیقی است:
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
(همان : 193 )
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
(همان : 243 )
30-به ظاهر متناقض و جمع ضدّین و در باطن متعادل است :
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم
(همان : 285 )
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم
(همان : 264 )
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا
(همان : 99 )
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امیّد غمت خاطر شادی طلبیم
(همان : 294 )
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
(همان : 367 )
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
(همان : 121 )
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
(همان : 121 )
من که دارم در گدایی گنج سلطانی بدست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمرو خسروان بی کلهند
(همان : 2021 )
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق دردفتر نمی گیرد
(همان : 117 )
31-صبر و همّت:
هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
( حافظ: 193 )
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزار ساله برآید
(همان : 219 )
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش
(همان :240 )
غلام همّت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی کیمیا گری داند
(همان : 240 )
همّت عالی طلب جام مرصّع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رّمانی بود
(همان : 211 )
نیل مراد بر حسب فکر و همّت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
(همان : 343 )
32-رضا، توکّل و امید:
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاد ست
(همان : 114 )
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش
(همان : 240 )
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش وز قضا مگریز
(همان : 254 )
مرا امید وصال تو زنده می دارد
و گرنه هر دمم از هجرتست بیم هلاک
(همان : 254 )
معشوق ازلی ، خالق ابدیست ، یگانه پریرویی که هر سر زلفش بدست مخلوق و کلیّت زیبایی اش در خلایق متکثر است . این خود مبداء ایهام عمیق و اصیلی در تمامی هستی گردید ه است و دلِ رند به سببِ قابلیّتِ ادراک ، مرکز دریافت و تجلّی این ایهام واقعی می باشد . دل رند ، ناگزیر ، هم چنان که گویی به تیغ ایهام دو نیم گردیده ، تا حصول یقین حقیقی و اتصال به مبداء عشق ، غصه دار این توهّم است .
تاسر زلف تو دردست نسیم افتادست
دل سودازده از غصّه دو نیم افتادست
(حافظ : 114 )
بر این اساس ، یقیناً می توان گفت که هر چه سخن هنرمندانه تر به ایهام آمیخته باشد ، گوینده به عشق نزدیکتر است زیرا عشق معرفت عینی به این حقیقت بزرگ است که هستی ، تکّثر معشوقِ یگانه در خلایق ، به سبب سیرانِ عشق و خاصیّت آفرینندگیِ این موهبت عزیز می باشد « طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری » و ایهام نیز همچون تصویرِ عشق در آینه مشتمل بربیان هنرمندانه ی چندین معنی در قالب یک سخن ، یک بیت و یا در نهایت یک غزل است ، نگارنده بر حسب فکر خویش بر این گمان است که حافظ ، این رندِ شیرین سخنِ شیرازی ، خداوندگارِ ایهام در شعر فارسی و چه بسا در جهان ادب است و خداوندگارِ ایهام چنانکه گمان رفت آینه دار عشق است و عاشق ترین آینه دار . لبخندِ رضایت ، امید و سرورِ حافظ ، تمام ارکان هستی او را فرا گرفته و سنخیّتی عمیق میان اصولِ منشِ رندانه ی او با یک لبخندِ فراگیرِ ازلی – ابدی برقرار است ، آن چنان که گویی زندگیِ او آینه ی لبخندی است که پریروی در روز ازل ، جهان را به ملاحت آن گرفتار کرده است . تصویر چنین لبخندی حتی کلامِ رندانه را نیز آن چنان ملاحتی می بخشد که گویی واژه واژه ی آن ، لبخندی ست که مخاطب مسحور و حیران را به میهمانی لبخند ها فرا می خواند . کلامِ رندانه چنانکه گفته شد آئینه ی ایهام و چنین که گمان رفت طرب انگیز و شادی آور است . سخن رند از ملازمتِ ایهام و لبخند بر پس زمینه ای از « غم غریبی و غربت » ، به طنزی هنرمندانه آمیخته می گردد و آنچنان ملاحتی می یابد که
گویی آبِ بلاغت از آن می تراود؛
کی شعر ترانگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد
(حافظ : 181 )
چنین است که شعر حافظ از طنزی ملیح و لطیف سرشار می شود و او که خداوندگارِ ایهام است ،
در عین حال برجسته ترین شاهدِ طنازِ ادبیات فارسی و چه بسا جهان ادب نیز به حساب خواهد آمد .
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
(حافظ : 139 )
نتیجه گیری
1- طنز غایت و کمال هنر اصیل و متعهد است .
2- غم نهفته در طنز که از اصالت و ویژگی خاصی برخوردار است ، بر اساس اینکه برخاسته از احساس چه نوع دردی باشد می تواند انواع متنوعِ طنز از جمله ؛ اجتماعی ، سیاسی ، عرفانی و غیره و یا تلفیقی از آنها را موجب گردد .
3- « رندی » که مقام جمع ضدّین ، و جایگاه آرمانی حافظ است ، در ارتباطی تنگاتنگ با « طنز » قرار دارد ، به گونه ای که « رندی » بدون « طنز » و «طنز» بدون « رندی » معنی اصلی و اصیل خود را از دست خواهد داد . بر این اساس می توان گفت آن شعر هایی از حافظ که عاری از هر گونه طنز می باشند ، یا از خود او نیستند یا سروده های قبل از رندی حافظ بوده اند . چنین سروده هایی به ندرت در سراسر دیوان حافظ یافت می شوند .
4- نخستین « رندِ » عالم هستی حضرت آدم صفی الله بود و اوّلین موقعیّت طنز در آفرینش ازلی آدم شکل گرفت که خداوند او را پس از پذیرفتن بار امانت الهی ، « ظلوماً جهولی » خواند.
5- در تاریخ مدون و غیر اسطوره ایِ تفکر بشر ، سقراط که نخستین بنیانگذار فلسفه به معنی امروزی آن بود روش فلسفی خود را بر طنز استوار گردانید ، به گونه ای که می توان سقراط را « طنزِ ناطق » نامید .
6- بازنمودِ ویژگی هایِ « رندِ حافظ » در ساحت هنر تنها به شکل و در قالب موقعیتِ طنز آمیز قابل ارایه می باشد به گونه ای که هر چه ویژگی و خصوصیت برای یک طنز اصیل ذکر شود ، همه ی آن ویژگی هایی است که در « رندِ حافظ » نیز مشاهده می گردند و این ویژگی ها را می توان تحت عنوان ویژگی های « رندی / طنز » دسته بندی و بیان نمود .
7- حافظِ رند که خداوندگار ایهام در ادب فارسی است ، در عین حال برجسته ترین شاهدِ طنازِ ادبیات ایران زمین و چه بسا جهان ادب به حساب می آید .
پی نوشت
1-بخشی از سوره ی مبارکه ی اعراف آیه 172 .
2-سوره ی مبارکه ی احزاب آیه ی 72 .
کتابنامه
-قرآن ، کلام الله مجید .
-آشوری ، داریوش. 1379 . عرفان و رندی در شعر حافظ ( بازنگریسته ی هستی شناسی حافظ) . تهران : نشر مرکز.
-حافظ. 1368. دیوان. به تصحیح قاسم غنی و محمد قزوینی ، با تعلیقات و حواشی علّامه قزوینی به کوشش ع - جربزه دار . چ 2 . تهران : اساطیر .
-حلبی ، علی اصغر ، 1364 . مقدمه ای بر طنز و شوخ طبعی در ایران .تهران : پیک .
- خرمشاهی ، بهاء الدین. 1368 . چهارده روایت . تهران : کتاب پرواز .
-خلیل الله مقدم ، احمد.1370. طنز چیست . تهران : امیر .
- رازی،نجم الدّین.1384.گزیده مرصاد العباد به انتخاب و مقدمه دکتر محمد امین ریاحی.ج16. ویرایشِ3،تهران: علمی.
- زرین کوب،عبدالحسین.1381.از کوچه رندان،درباره زندگی و اندیشه های حافظ.ج15.تهران:سخن.
- سخایی،علی.1376.فرهنگ توسعه . « طنز زوبینی بر قلب ابتذال » .شماره 29 . سال ششم . مهر و آبان.
- شفیعی کدکنی،محمد رضا.1384. ماهنامه حافظ«طنز حافظ».شمارۀ19. مهرماه.
- صادق زاده ، محمود.تیرماه 1369. طنز در اشعار حافظ ( پایان نامه کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی ).
- کامشاد ، حسن . بهار 1379 . ترجمه دنیای سوفی از یوستین گردر ( داستانی درباره تاریخ فلسفه ) . چ4 .تهران : گلشن.
- مرتضوی،منوچهر.1383.مکتب حافظ مقدمه بر حافظ شناسی.چ4.تبریز:ستوده.
- مولوی ، جلال الدین.1363 .کلیات شمس ( دیوان کبیر ) با تصحیحات و حواشی بدیع الزمان فروزانفر . چ 3 . ج 4 .تهران : امیر کبیر .
- میبدی،ابوالفضل رشیدالدین.1382.کشف الاسراروعده الابراربسعی و اهتمام علی اصغر حکمت.ج1.چ7.تهران:امیرکبیر.
From “Rendi” to Hafez’s Satire
P. Nabizadeh
Scientific Board of Islamic Azad University
In Hafez’s opinion, Adam (God’s chosen one) was the first “Rend” in the world of being and his creation was the first satire .He was called “oppressor and ignorant” after acceptance of “Eternal Trust Load”.
“Satire” is the appearance of “Rendi” in word or speech presence. Satirising and “Rendi” are both associated together. Hafez’s Rend and his satire are detective .Therefore ,there are characteristics for “Rend” in the odes of Hafez that are the same as characteristics of the original satire, for example: Juiciness and Cheerfulness , Amphibology , Doleful Background , Latitudinarianism, Inoffensiveness, Truthfulness , Toleration , Liberal Mindedness and Freedom , Concealment of others’ faults , Justice and Fairness, Politeness , Hopefulness , Bravery and Intrepidity, Love sickness and etc,That are expressed in this article.
Keywords: Rendi , Satire , Hafez , Characteristics of ((Rendi/Satire)).
11.Paradoxical
2.Hermeneutic
[1]. 1.Background
[2] 2. Position
[3] . 1.Nostalgic
1 –
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 22:23 توسط دکتر پژمان نبی زاده
|