تبليغاتX
شعر فارسی Persian poem

ای دشمن صد هزار نیرنگ           با گربه ی ما نباش در جنگ

مظلوم اگرچه  می نشیند           آخر   دم   موش  را  بچیند

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 10:11 |


دل بـه هـواي  تـو  تـپـيدن  گرفت          ديـده بـه ديـدار تو ديدن گرفت

در گـلـم  آنـگـه  كـه  نفخت زدي          از نفست عـشـق دميدن گرفـت

روح كــه درپــرده ی اســراربـود         بـا تـو بـه افـلاك  پريدن گرفت

مـرغ  پـرآزرده ی پـژمـان مـن

از  قفس  خاك  رهيدن   گرفت

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در دوشنبه دوم آبان 1390 و ساعت 10:19 |

رند و بار هستي

   حال سؤالي كه هنوز باقي مانده اين است كه انسان با اين خلقت راز آميزي كه دارد، چگونه بايد بار هستي خود را تحمل كند و سخت و سست جهان را بر خويش هموار سازد.

وجود ما معماييست حافظ            كه تحقيقش فسونست و فسانه

( همان، ص 328)

   انساني كه در نخستين روز خلقت اش، همان دم كه از منظر فكر نظر كرد و هر سر زلف معشوق را در دست مخلوقي ديد، بخوبي دريافت كه «پريشاني اين سلسله را آخر نيست» انساني كه اگر مي پرسيد، «چيست اين سقف بلند سادة بسيار نقش،» مي دانست كه «زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست » ( همان، ص 130)

 

رند و راز دهر

انسانها در طول تاريخ بسياري از نيروي خود را صرف تفكر درباره ي راز جهان و فلسفه ي آفرينش دهر كرده اند. بسياري پيوسته توان خويش را در حل اين مسئله ي لاينحل به تحليل كشانده اند و در اين ميان رند خردمند بر آن است كه :

حديث از مطرب و مي گوي و راز دهر كمتر جو       

كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را

( همان، ص 98)

   بنابراين جستجو و كنكاش پيرامون مسئله اي كه از طريق حكمت و فكر حل نمي شود را نوعي از دست دادن فرصت مي داند و مي خواند كه

اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت            

باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود

( همان ، ص 210)

   و همچنين خود را به گفتن حديث مطرب و مي كه ره به حريم عشق دارند، فرا مي خواند چشم خرد اينان به وضوح ديده است كه از طريق انديشه و تعقل مي توان بسياري از ظرافتها و حلاوتهاي هستي را دريافت ولي از اين طريق قادر به نفوذ به اعماق و كشف رازها نخواهيم بود و همچنان دور دست انديشه ي ما در سياهي فرو خواهد ماند و چراغ بينش آدمي بي نهايت را روشن نخواهد ساخت و چه بسا از اين طريق ايمان عاشقانه ي ما به كفر عاقلانه بدل شود و چشم جانمان از ديدار دلدار محروم بماند. در مذهب طريقت خامي نشان كفرست ( همان، ص 332)

زيركي رند

 پيچيدگيها و ابهامات نايافتني همچنان كه در اوج ظرافت و جذابيت هستند، انسان را در اين سوي عشق نگاه مي دارند و گويي عاقلانه او را به كفر مي كشانند و رند زيرك و عاشق پيشه آنقدر اين معني را به عينه دريافته است كه هر چه در درياي بيكران هستي غور كند و اعماق بحر وجود را به دنبال گوهر عشق جستجو كند، باز هم ظرفيت آن را دارد كه سربلند و عاشق سر از بحر عميق اين طبيعت فكر آلود به در آورد، آنچنان كه گويي در بحري شنا كرده است بي آنكه تن پوش منزه عاشقي اش به قطره اي از آب تعقل تر شود و آلوده بماند، يا آنكه زلال  وجودش خاك آلود طبيعت گردد.

پاك و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي   

 كـه صـفايـي ندهد آب ترآب آلود

 

آشنايـان ره عشـق دريــن بـحـر عـمـيـق   

     غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

( همان، ص 325)

يك دم غريق بحر خدا شو گمان مبر         

كز آب هفت بحر به يك موي تر شوي

( همان، ص 367)

كفر زلف و مشعلي از چهره

    بخشي از زيباييهاي معشوق كه به چشم خرد قابل رؤيت است و در جهان ملموس و طبيعت محسوس متجلي گرديده است درست مانند چهره اي نوراني جذبه و كششي دارد و گويي مشعلي است كه دلبر فرا راه انديشه و خرد انسان برافرخته است تا دامي باشد و انسان جستجو گر را سنگين دلانه تا سياهي زلف خويش بكشاند و در پيچ و تاب مبهمي به پريشاني و كفرش راه برد و به درستي كه در اين طريق جز اينكه در نهايت پاي چوبين انسان بي تمكين بماند و راه به جايي نبرد، نصيبي ديگر نخواهد داشت.

نور ايمان از بياض روي اوست        

    ظلمت كفر از سر يك موي اوست

( ديوان عطار، ص 203)

   در زلف گم شدن و چهره را نديدن، فاصله ي ايمان عاشقانه را تا كفر عاقلانه به يك آن طي كردن و قطع ارتباط آنقدر نامحسوس است كه گويي مورچه اي سياه در دل شبي سياه بر سنگي سياه راه مي پيمايد.

كفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل 

در پي اش مشعلي از چهره بر افروخته بود

( ديوان حافظ، ص 207)

  مشعل برافروخته كه بياييد، راه اين است و زلف سياه آويخته كه در آييد، اين منتهاي دين است و اما چه كند عاشق گرفتار؟!

دل كه از ناوك مژگان تو در خون مي گشت  

 باز مشتاق كمانخانة ابروي تو بود

( همان ، ص 206)

گرچه مي گفت كه زارت بكشم مي ديدم 

كه نهانش نظري با من دل سوخته بود

(همان، ص 207)

آنكه ناوك بر دل من زير چشمي مي زند    

قوت جان حافظش در خندة زير لب است

(همان ، ص 112)

   به يك دست مي خواند و به يك دست مي راند. با اين همه رند خردمند مي داند؛

آن نافة مراد كه مي خواستم زبخت        

در چنين زلف آن بت مشكين كلاله بود

(همان ، ص208)

زلفت كفرست و دين رخ چون قمرت     

از كفر نگر كه دين چه رونق دارد (كليات شمس ، ج8،ص84)

و مي خواند كه:

ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم مي كشت  

معجز عيسويت در لب شكر خا بود

(ديوان حافظ، ص 203)

    و درست در دل همان ظلماتي كه سكندر انديشه را راهي نيست، منزلگه مقصود است و آب حيات، و جز به مدد دليل راه و خضر آگاه كه همان خرد پخته ي آدمي است نمي توان مرحله ي ميان عقل و عشق را قطع كرد و به مقصود رسيد.

قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن    

ظلماتست بترس از خطر گمراهي

(همان، ص 367)

رند و سحرگاه خردمندي 

  ظلمت شب فراق كه در اين سوي عشق و در ميان دستاوردهاي پيچ در پيچ ، هيچ در هيچ و سياهي در سياهي عقل گسترده شده است، عاقبت در سحرگاه خردمندي، آرام آرام به روشنايي كامل عشق بدل مي شود و از دل ظلمات تعقل آب حيات مي جوشد و غصه را مي شويد. عشق زمان را به لازمان و مكان را به لامكان بدل مي كند و آن چنان دلهاي تشنه را سيراب مي كند كه گويي تا ابد از اين جرعه مست خواهند ماند.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند     

و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

(همان، ص 192)

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 و ساعت 23:56 |

براي پدرام پسرم ( در ده سالگي )

اي كـودك نـو نـهــال دلـبـنـد                 پـدرام پـدر به وقت لبخند

آرام  دل  و  امــيـــد مــــادر                 بي همدم و خواهـر و برادر
اكنـون كه دو پنــج ساله گشتي      
   بـر تـارك گل كلاله گـشتي

چــون سـرو بـه بـاغ عمر بابـا            هـر روز كشيده تـر به بـالا

ســر مي كشي و به سـرافرازي          سرگرم شوي به درس و بازي

آمـوخـتــــه ام بـه روزگـاران              در مكتـب دشمنان و يـاران

از درس زمـانه نكته هـايــي           بشنو كه تو هم چو من بپايي
از كـنـد چو تند برحذر بــاش      
   هر آيـنـه واقـف سفـر باش

خـواهـي كـه نماندت زره پاي            لخـتـي بـرو انـدكي بياساي

خـواهي كـه زمـانه با تو باشد            بـايـد كـه ميـانه با تو باشد
از اسب غـرور در نـيـفـتـــي      
   گر پنـد پـدر به جان شنفتي
بـر اسـب خيـال اگـر بـتـازي      
   مـي پـاي كه عمر در نبازي

غافـل منشـين كـه عمر باديسـت         با توست دمي دم دگر نيست

زيـن هر چـه متاع در جهان است       نيكي پسرم خوارك جان است
واقف چو به هست خويش باشـي  
   ازهرچه كه هست بيش باشي
حق گوي اگر چه سخت باشـد     
    حق ريـشه هر درخت باشد
حق جوي اگر چه سخت باشد      
    حق در دل نيك بخت باشد

بـر بـال حقيـقـت ار نـشـينـي                 در مـلـك بـجـز خـدا نبيني
مي كوش ز جمله ملك هستـي      
    سهم تـو بـود خـداپــرستي
خـود را بـشنـاس تـا تـوانـي      
    تا در كم و بيـش در نماني
با خويش هميشه راستگو باش     
    با خلق خدا لطيف خو باش
بـا چشم ادب مـرا نـظر كـن        
     با مادر خود به مهر سر كن

آن دم كه چراغ من فروخفت                با مرگ شدم چومردگان جفت

زنـهـار مبـاش هيـچ غـمگين                چون كوه صبور باش و سنگين

هـم سـرو بلنـد باغ من باش                 هم روشني چـراغ مـن باش

زين جمله كه گفته اند اشـعار               از حافظ و مـولوي و عطار

غـافـل منشيـن كـه زندگاني                 اين است بكوش تـا بـداني

دانش كه چراغ بينش مـاست              روشنـگر آسمان فـرداسـت

 

 

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 و ساعت 13:23 |

نقش پراكنده

    اگر بخشهاي مختلف مغز آدمي را كه محل فعاليت فكر و فرايندهايي است كه ذهن بر روي حافظه انجام مي دهد، مانند صفحات سفيدي بدانيم، خاطرات، نقشهاي پراكنده اي هستند كه بر ورقهاي ذهن آدمي ثبت مي گردند و واكنشهاي بعدي ذهن بر اساس همين خاطرات شكل مي گيرد اين جريان در حقيقت همان فرايند شرطي شدن ناخودآگاه فعاليتهاي انسان است. عينيت يافتن آگاهي ما نسبت به اين روند شرطي شدن ذهن، موجب قطع شدن حلقه ي دانستگي ناخودآگاه يا خود اشعاري و محو شدن جريان شرطي ذهن مي گردد و اين به معني برطرف شدن نقشهاي پراكنده اي است كه بر روي زيرين ترين لايه هاي ذهن آدمي موجب تسلسل دايره هاي فكر تا فكر مي گردند. در صورت چنين اتفاقي پديده اي جديد در وجود آدمي بروز مي نمايد كه كيفيت آن متفاوت با حالاتي است كه پيش از آن در محدوده ي دانستگي و خود اشعاري تجربه مي گرديد؛ اين حالت كه از نيروي بي نهايتي سرشار است، كيفيتي است كه به تعبير ما عشق نام دارد، آري عشق همچون «رقم فيضي» خاطر زنگار زدوده ي عاشق را در بر مي گيرد.

خاطرت كي رقم فيض پذيرد هيهات   

مگر از نقش پراكنده ورق ساده كني

( همان، ص 363)

    برطرف كردن اثر فكر به طوري كه گفته شد به معني زايل گرديدن تعقل نيست هم چنان كه ورق ساده كردن به معني پاره كردن ورق نمي باشد. رند با معرفت آن چنان كه رسم امانت داري است امانت فكرش را ساده و بي نقش و نگار به صاحب اولي و ازلي اش بازمي گرداند. رند اينچنين كاخ ذهنيت اش را با همه ي آبادي موهومي كه دارد ويران مي كند و جان شيفته اش، مستانه گنج گشايش و رهايي را از دل آن خرابه در آغوش مي كشد و كامروا مي گردد.

مگر گشايش حافظ در اين خرابي بود        

كه بخشش ازلش در مي مغان انداخت

( همان، ص 105)

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد             

تا روي در ايـن منزل ويرانـه نهاديم

( همان، ص 296)

 

برخورد غيرمستقيم

كيفيت عشق اصيل است و حيله هاي فكر بي اساس اند. برخورد صحيح و موثر با فريبهاي فكر كه در واقع از جنس جهل اند و به هيأت نفس، يك برخورد مستقيم نيست و بايد فريب را با فريب برطرف كرد:

فريب دختر زر طرفه مي زند ره عقل          

 مباد تا به قيامت خراب طارم تاك

( همان، ص 245)

    و دختر رز چيزي بجز روشنايي خرد و راهنماي عشق نيست. تصور كنيد كه به اطاق تاريكي براي اولين بار وارد شده ايد نخستين دريافت شما چيزي است شبيه ترس، از جنس جهل و زائيده ي فكر يا نفس، حال هر چه به خود مستقيماً نهيب بزنيد كه نترس، كاملاً بي فايده است ولي به محض روشن كردن چراغ و آگاهي يافتن به محيط ناگهان احساس مي كنيد كه از ترس در شما اثري نيست بنابراين ترس يك كيفيت اصيل نبوده و درست مانند سايه كه فقدان نور است، ترس نيز نبود آگاهي و روشنايي و از جنس جهل بوده است. ترس يكي از روشهاي فريب فكر است و همه ي حيله ها و ترفندهاي فكر نيز از اين جنس اند و بدين شكل برطرف مي گردند.

سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان    

ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت

( همان، ص 137)

زبان ناطقه در وصف شوق نالانست     

  چـه جـاي كلك بريده زبـان بيهده گوست



درحديث ديگران

از لحظه اي كه انسان بر اين كره ي خاكي معنا يافت و به امانت فكر اشرف مخلوقات گرديد؛ همچنان با جهل قرين بود و به مصداق «ظلوماً جهولا» فريب خورد و بازرگان جانش طوطي خردش را در قفسي از تن، فكر و زبان گرفتار كرد و خود گرفتار او گرديد. ولي بهر حال لحظاتي فرا رسيده است كه بازرگان، عشق ورزيده و به سرزمين عشق سفر كرده و راز مگوي عشق را ارمغان جان آورده است. ناطقه ي گرفتار، سر دلبران را در پرده ي حديث ديگران به گوش جان شنيده و از قفس عقلانيت به هندوستان عشق پرواز كرده است.

« خوشتر آن باشد كه سر دلبران        گفته آيد در حديث ديگران »

( مثنوي، دفتر اول، ب 136)

«جـز به رمز ذكر حـال ديگـران          شرح حالت مي نيارم در بيان»

( همان، دفتر ششم ، ب 191)

داسـتـان طـوطـيـك در مـثـنـوي         خـود بـود يك مثنـوي معنوي

دم به دم چون طوطيك دم مي زنم        اين زبان طوطي و بازرگان منم

«دشـمــن طـاووس آمـد پـــر او        اي بسي شه را بكشته فـر او »

( همان ، دفتر اول ، ب 208)

دشـمن طوطيـست تقليـد زبان            اي خوش آناني كه رستند از بيان

پيش از آنكه طوطيم افتد به دام          جانـم انـدر بند طوطي گشت رام

«جمله شاهان بندة بندة خـودند           جمله خلقان مردة مردة خودند»

( همان، ب 1736)

« مي شود صيا مرغان را شكار             تـاكند ناگاه ايشان را شكار»

( همان، ب 1738)

چـونـكه جـانم رفت هندوستـان عشق

بــال بـالـي كـرد در بـستان عـشق

بـا ملايـك حـشـر و نـشـري ساز كرد 

كـشـف راز از مـحـرمـان راز كـرد

ارمـــــغــان آورد راز عـــشــــق را 

چـنـگ زد در پـرده سـاز عشق را    

عـشـق را خـود گـفـتـگودر كار نيست

هـيـچ فكـري محـرم اسرار نيست

ســر نـبـاشد آنـچــه آيـد بــر زبــان

سـر عـشــقست و نيـايـد در بيان

زان سـبــب گـفـتـنـد ســر دلـبــران  

گفتـه بـه در مــاجــراي ديـگـران

رازهــا در نـازهـا پـنـهـان شـدســت  

سوزها در سازهـا پـنـهان شـدست

عشوه اي مي كـرد آن يـك زان طـرف  

مي كـشيـد ايـنسو ئيان را در شعف

كـار عـشـقست و تـواش شوخي مگير    

كـاخ را اي جـان مـن كـوخي مگير

جـان عـاشــق مـاجـرايـي سـاز كـرد      

طـوطــيـك را آشـنـاي راز كــرد

طوطيك خاموش گشت و جان گرفت  

از قفس ره سوي هندوستان گرفت

ديـگـرش بنــد زبـان بگشوده گشت   

نـاگـه از قـيد قـفس آسوده گشـت

چـون زبـان از گـفتـگو بـاز ايـسـتاد  

در حـريــم مـحـرم راز ايـسـتــاد

جان به تن نزديك و تن گرديد جـان      

هـيـچ فـرقـي بين جان و تن مدان

طـوطـيـك در مــاجـراي ديـگــران  

همچو جـان دريـافت سـر دلـبران

طوطـيـك تن بود و بازرگان چو جان  

عـشـق آمــد، جـمـله پـر انيدشان

خـود زبـان بـود و زبانـش در گرفت 

راه سـوي عـالـمـي ديـگر گـرفت

«تن زجان و جان زتن مـستور نيست       

ليك كس را ديد جان دستور نيست»

( همان، ب 8)

اي زبـان تـو صــورت فـكـر مـنـي  

تا كـي از عاشق شدن دم مي زني

«حرف و صوت و گفت را برهم زنم 

 تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم»1

( همان، ب 1730)



زبان و مسئلة تفكر

ناله هاي خردمندانة عارفي كه درد را دانسته است، گوش جان را چنين   مي نوازد:

« اي زبان تو بس زياني مر مرا          چون تويي گويا چه گويم من تو را

در نهان جان از تو افغان مي كند       گرچه هر چه گوئيش آن مي كند»

( همان، ب 1699و1701)

    او به خوبي دريافته است كه برخورد مستقيم با پديده ي تفكر كه سراسر محدوديت و ناتمامي است راه به رهايي و عشق نمي برد؛ زيرا در ست مانند آن است كه بخواهيم سياهي را با سياهي بشويم و تاريكي را با تاريكي برطرف كنيم.

وصل خورشيد به شب پره اعمي نرسد            

كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند

( ديوان حافظ، ص 197)

   او مي داند كه از موضع فكر مسئله ي تفكر قابل حل نيست، بنابراين درد مندانه با زبان، كه آيينه فكر است به گفتگو مي نشيند و در نهايت مانند شيري كه از شدت هيجان و فعاليت در قفس توان اش را از دست داده باشد نوميدانه مي گويد كه اي زبان اين تو هستي كه از درون من با خود حرف مي زني و در اين لحظه كه من اسير تو هستم خويشتن واقعي من قادر به بيان چيزي نيست و هر چه هستم، تويي و تويي و تويي.

« در اندرون من خسته دل ندانم كيست 

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست »

( همان، ص 107)

 

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 12:43 |

پند نامه ي كورش

يكي پند نامه نوشته به سنگ        ز نيكويي آب و ز خوبيش رنگ

ز شاه  جهان   كورش  نامور        كه  منشور   او   بد حقوق  بشر

نبشته است پيش از من ايران زمين      نبوداست  بر تاج  عالم نگين

بدانيد زين پس كه اين سرزمين   كه اينك ز مصر است تا مرز چين

چون آن دخمه اي بود خرد و خمود   در آن روزگاران كه كورش نبود

كنون كه  مرا هست  وقت  گذر        نهال  وطن  را بدين برگ و بر

كه اكنون درختيست پيروز بخت    سپارم شما را و اين تاج و تخت 

بدين گونه   اما نه  لاف  آورم        نه  ياوه  سرايم،  گزاف  آورم

نه بر  عرش گردن   فرازيده ام       نه بر  تاج و بر تخت  نازيده ام

چه در وقت  فيروزي  و  خرمي      چه هنگام  ادبار  و  بيم  و كمي

ميانه  به   رفتن   نگه    داشتم         كمينه   چو   افزونه   بگذاشتم

مپندار   كمبوجيه    كين   سرير       بماند   شه   كامران   را   بزير

اگر چه  ورا چوبدست است زر       ببايد    بود    يار  همدل    ببر

چو يكرنگ  شد  همدم  شهريار      نگيرد دمي  تاج  و  تختش غبار

شهنشاه  را    بهترين   تكيه گاه      نديمان    يكدل     رفيقان    راه

به گيتي نديدم از اين ننگ بيش     كه باشد دورويي ميان دو خويش

دروغ و دو رنگي و هم دشمني     ميان  دو   هم خون    دو يار تني

مبادا   كه درديست  مر  شاه را    كه ننگين  كند  تخت و  درگاه را

برادر    ببايد     برادر  نواز       كه همبستگيشان     بپايد   دراز

برادر  چو   يار   برادر   بود        فلك  هر دو  را  يار و ياور شود

چورسم دورنگي به پيش آورند      هر آئينه   بر خويش   نيش آورند

ايا  جمله    فرزندگان   عزيز          مبادا   ز   قانون   دميتان  گريز

به آئين  و  فرهنگ   پيشينيان          مبادا   يكيتان    شود   سر گران

ايا  جمله     فرزندگان  سترگ       چنين   نامور    سرزميني  بزرگ

فرهمند و  بشكوه  و  ايزد نشان     كه نيكان   نهادند  در پاش  جان

كنون مي سپارم  شما را  و  من      روم  تا  برآرم ز جان  رخت تن

كسي را  ز  كژي   و ناراستي     نيايد   بجز  خفت  و  كاستي‍‍‍‍

وگر   يك نظر   بدسگالي  كند     درون  را   ز انديشه   خالي كند

همه عمر   افسوس    بار آورد      نه  يك دم   روانش   قرار آورد

بدانيد  يزدان   كه باشد   گواه       به كار  رعيت    به  كردار  شاه

بگيريد  پند  از  نياكان خويش       از آن ره كه ايشان  گرفتند پيش

« بسي  نغز  بازي   كند روزگار      كه بنشاندت  پيش آموزگار  »

بدانيد  و  آگاه   باشيد   هم         كه آيد  به كف جام جمشيد هم

اگر شاه   بر خلق   داد آورد          به  كام    رعيت    مراد   آورد

به  نيكو  كنش   مرد م رادگر        چو  رهرو  اگر مي سپاريد   سر

بماند  در   آئينه ي   روزگار          يكي  نام نيك  از  شما  يادگار

پس از سالياني به فر و شكوه         كه  از بودن آمد  تنم  در ستوه

سراجام چون  مرگ هنگام شد        بدست اجل   جان من رام شد

به خاكم  سپاريد  بي  هيچ كار        ز  جسمم   نشوئيد  حتي  غبار

مپيراسته    در   مغاكم     بريد          تن  آلوده  تا خاك پاكم بريد

كه سرچشمه هرچه خوبيست خاك    ز خاك ايزد آورد هر جان پاك

نكويي ز خاك است وثروت ز خاك    ز خاك است سرمستي دخت تاك

ز خاك  است  زيبايي  و  فرهي        شكوه شهنشاه   و  تخت شهي

به  آرامگاهم    فراخوان   دهيد         همه  پارسيان  به  شوق و نويد

بيايند    بر تربتم      پاي كوب         بدانند كين كمترين  شاه خوب

به پيروزي و عشق ره برده است         زآب حيات آتشي خورده است

كنون اين من و  اين  تن  خاكبيز      كه گرديده در اصل خود ريز ريز

ببينيد      پيروزي     با    شكوه        كه خوابيده  بر دشت مانند كوه

                                            « پژمان   نبی زاده  »                    

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در دوشنبه دوم خرداد 1390 و ساعت 20:58 |

داریوش نامه (وصیت داریوش به خشایارشا)

شهنشاه نیک اختر تیز هوش           که او را نکو نام بد داریوش


چو می شد به پیش جهان آفرین     خشایار را پند داد اینچنین


کنون که مرا عمر زی آخر است      به فرمان من بیست و شش کشور است


در آن جملگی پول ایران رواج        فرستند زی شاه ایران خراج


و بر جمله فرمان ایران رواست       چو من بگذرم پادشاهی توراست


مبادا ز راه خرد گم شوی              تطاول گر دین مردم شوی


ملل هرچه در مذهب آزادتر           تو را مملکت امن و آبادتر


به حرمت چو بر جمله شاهی کنی    سلیمانی مرغ و ماهی کنی


کنون که مرا هست وقت عبور        زر اندر خزانه دوازده کرور


تو را می سپارم که افزون کنی       نه کمتر که چون گنج قارون کنی


که زر همچو شمشیر زور آور است     طلا تیغ برنده را یاور است


به وقت ضرورت چو زر می بری     به فرصت فزون کن بر آن گوهری


به هنگام بزم و به وقت نبرد         مرا مادرت لطف بسیار کرد


به حرمت مر او را تو کوشنده باش    به مهرش چو صد چشمه جوشنده باش


مبادا دلش از تو گردد غمی          نشیند به چشمش مر از تو نمی


یکی آبراهه که از رود نیل            به دریای سرخ است راه گسیل


اراده نمودیم و آغاز شد               مرا چون اجل قصه پرداز شد


به دست تو باید سرانجام کار        پس از من تویی نامور شهریار


تو باید به دریا بری راه را            به کشتی کشی لشکر شاه را


به بازارگانی و جنگ آوری          به مغرب از آن راه کشتی بری


مبادا ز کشتی سوداگران              عوارض تو بستانی آنسان گران


که نومید گردند از آبراه              شود در نظر سرخ دریا سیاه


فرستادم اکنون سپاهی به مصر        نماینده ی دادخواهی به مصر


ستاند ز بیدادگر داد را                 حمایت کند خلق آزاد را


تو می کوش لشکر به یونان بری     عدالت بر آن خطه می گستری


بدانند تا شاه ایران زمین               نشستست هر گوشه ای در کمین


به تنبیه حکام بیدادگر                 حمایت کند از حقوق بشر


و دیگر که ده سال هر گوشه ای     ز غله که بر هم شود توشه ای


نمودیم انبارهای بلند                  که غله نبیند ز موری گزند


ز مصر این هنر نیک آموختیم        که در استوان غله اندوختیم


چو کم کم ز کف غله بیرون شود     ز بالا بر آن کم کم افزون شود


سرانجام تازه بود خوار و بار         که در خشکسالی بیاید به کار


دگر از ندیمان و از دوستان           مبادا که آری به دولت میان


که مر دوست را با تو بس دوستی    همین بس که تو شاه با اوستی


که آن دوست چون ظلم پیش آورد     ز اموال مردم به خویش آورد


تو را نیست یارای تنبیه او            که می آیدت دوستی پیش رو


به یزدان پرستیت چون کیش هست      میازی به کیش دگر قوم دست


مکن جبر در کار دنیا و دین          به شاهی طریق مروت گزین


دو کس را ز خود دور کن بی درنگ    نخستین، تملق گران دو رنگ


دوم آنکه حرف دروغ آورد           که چون گرگ ناگه تو را بردرد


تملق ز گویندگان دروغ               کند چشم عقل تو را بی فروغ


دروغ و تملق به دربار شاه             مبادا که یک لحظه یابند راه


به دیوانیان راه مردم ببند               کز این ره به مردم مسلط شوند


مقرر نمودیم بر مالیات                قوانین احشام و نقد و نبات


که چون جملگی را رعایت کنی     ز بیچاره مردم حمایت کنی


دل لشکر و جان مردان جنگ        مبادا ز دست تو آید به تنگ


سپه از تو آنگه که غمگین شود      ببینی که در جنگ سنگین شود


تو باید که دلجوی لشکر شوی      که محبوب سرباز و افسر شوی


که در جنگ خود را فدایی کند      بمیرد که سلطان خدایی کند


مبادا ز آموزش مردمان                ز تربیت پیرمرد و جوان


به قدر یکی لحظه غافل شوی       که شاهنشه خلق جاهل شوی


به ملک تو از علم وقت جهان      نویسند و خوانند اگر مردمان


از آن ملک تو گردد آبادتر           وز آن مردم از شاهشان شادتر


چو بستم به روی جهان دیده را    گشودم مر این چشم خوابیده را


بشویم به پاکیزه آبی بدن             بپیچان مرا در میان کفن


به تابوتی از سنگ جایم بده          به قبری گشوده سرایم بده


مبندی سر آن قبر بگشوده را        که بینی مر این شاه فرسوده را


در آن دم که از نخوت آکنده ای    و اهریمن نفس را بنده ای


مرا بین که در سنگ خوابیده ام     به مشتی کفن پاره تابیده ام 


بدان حشمت و شوکت و فرهی    بدان وسعت ملک شاهنشهی


چنین خوار و زارم کنون در کفن     تو هم زود باشد که باشی چو من


چو بینی سرانجام شاهنشهی         بدین گونه از کبر وا میرهی


چو نزدیک شد با تو پیک اجل     به پایان رسید آرزو و امل


بپوشان پس آنگاه گور مرا           فراموش گردان حضور مرا


دگر پور خود را بگو همچو من        بپیچد تنت را به مشتی کفن


به تابوتی از سنگ جایت دهد       به قبری گشوده سرایت دهد


بماند تو را قبر بگشوده سر         که عبرت بگیرد چو بیند پسر


چو دعوی کنی، خویش قاضی مباش     بدین گونه بیداد راضی مباش


کسی را که منصف بود در قضا        بر آن دعوی خویش قاضی نما


شهنشاه را ملک ویران شود           چو فارغ ز آبادی آن شود


درخت تناور چو تیمار شد        همه شاخه اش پر بر و بار شد


وگر وانهد باغبانش به خویش    ثمر کمتر آرد ز هر سال پیش


ز آبادی ار ملک باز ایستد        چو فواره کی بر فراز ایستد


بود شهرسازی و راه وقنات      تن ملک آباد را چون حیات


در آخر چو بر تو خطایی رود       خوش است از تو عفو و سخایی رود


وگر ظلم بر دیگری می رود       چو عفو آوری ظلم از تو بود


کنون ختم شد گفتنی های من       که گفتم تو را در بر انجمن


به پیش کسان پند دادم تو را      زبان وصیت گشادم تو را


که دانند مردم که این شاه پیر      چو می بست چشم از جهان ناگزیر


هر آن درس کز گردش روزگار       بیاموخت تا روزی آید به کار


پسر را فروخواند در گوش هوش      پس آنگاه شاهی نهادش بدوش


نمودم به هر گونه حجت تمام      که تا ملک ایران بود بر دوام


بدین گونه چون وقت رفتن رسید       مرا با اجل به که تنها نهید


 

                                                         پژمان نبی زاده

 

 

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در جمعه نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:14 |

خوش گفت پیک رحمت یاران و همرهان را           مولای هرکه هستم او را علی‌ ست مولا

عید غدیر خم شد،   کفرو نفاق  گم  شد            پیچیده عطر حیدر چون بوی گٔل به صحرا

حق  بر  لسان احمد  بنهاد  نور  سرمد               یعنی‌ پس از محمد دین با علی‌ ست بر جا

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در شنبه بیست و نهم آبان 1389 و ساعت 21:1 |


پیچیده  است  در   کفن   سرخ    لاله‌زار        سر سبزی  غریب  تو  امسال ‌ای بهار

یک دشت لاله داغ به دل سینه سوخته          یک  کوه  زرد  مانده  در  اندوه  انتظار

 چندین هزار   لاله   که  هستند  واژگون       با ساقه‌های سبز که بر ریشه استوار

 افکنده  اند  دست   به  دامان   زرد کوه        یعنی‌ که‌ای نجیب ز ما  سایه   برمدار

 ما را بجز تو سنگ صبوری نمانده است        ‌ای  سایه  سار  غم  زدهٔ  ایل بختیار

بر ساقه‌های  سبز انا  الحق  شکفته ایم       منصور   وار  سرخ  و نجیبانه سربدار

مارا  اگر  چه  خاک   فکندند  در  دهان       و ایل گشت در غممان سخت داغدار

 اما   به   چادران    سیاه     قبیله   ‌ام       سوگند   میخورم  که  بروییم هر بهار

 افشانده ایم ریشه چو در چشمهٔ حیات      پژمان   چو  زنده   رود  بمانیم   برقرار

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 و ساعت 0:2 |


گفتن بي غرض


حريم عشق خلايي است كه در آن اختيار از كف رفته است و گوينده را از گفتن غرضي در كار نيست.

چون غرض آمد هنر پوشيده شد      صد حجاب از دل به سوي ديده شد

( مثنوي، دفتر اول، ب 334)

 

 

از فيض گل


   شوريده  در حريم عشق، خود را بلبلي در مي يابد كه از فيض گل سخن آموخته است

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود   

اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

( ديوان حافظ، ص 240)

   و همچون طوطي در مقابل آيينه ي حسن دوست بي اختيار سخن استاد ازل را باز گو مي كند:                                                                                                           

در پس آينه طوطي صفتم داشته اند     آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم

( همان، ص 300)

    جلوه ي حسن و زيبايي معشوق است كه عاشق را هنرمندانه در كار ناله و زاري و آفريش هنري وا مي دارد و معشوق خود در نهايت هنر و خلاقيت است.

بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت  

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت

گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست  

گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت

( همان، ص 134)

 

 

 

رند و استحالة عقل به عشق


   گفته شد راز عشق در فقدان تعقل نهفته است اما فقدان عقل نه بدان معنا كه عقل زايل گردد، بلكه هنگامي كه طرز عمل فكر را دريابيم، نسبت به آن شناخت همه جانبه پيدا مي كنيم، بر حيله هاي آن واقف مي گرديم، و فكرمان از خامي به پختگي و خرد استحاله مي يابد، سپس آرامش و طمأنينه بر آن مستولي گشته، جريان آن كند مي گردد و آرام آرام محو    مي شود.

حافظ از چشمة حكمت به كف آور جامي

بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود

( همان، ص 214)

   در واقع به عقيده ي رند دگرگوني از عاقلي به عاشقي با نوعي شناخت و هدايت فكر و خردمندي همراه است و زهد و ورع در آن تاثيري ندارد.

زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است          

عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد

( همان، ص 180)

 

+ نوشته شده توسط پژمان نبی زاده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت 19:27 |


Powered By
BLOGFA.COM