|
|
|
|
|
غدیر خوش گفت پیک رحمت یاران و همرهان را مولای هرکه هستم او را علی ست مولا عید غدیر خم شد، کفرو نفاق گم شد پیچیده عطر حیدر چون بوی گٔل به صحرا حق بر لسان احمد بنهاد نور سرمد یعنی پس از محمد دین با علی ست بر جا مولای شیعیان شد شاه غدیر یان شد قدر علی عیان شد تا اوج عرش اعلا چون ابر در سخاوت کوهی در استقامت آن سالهای ظلمت مثل سکوت دریا با چاه درد دل کرد بد خواه را بحل کرد صبرو مروت او بر جمله خلق پیدا سلطان مهرو ایمان نان آور یتیمان در کوچههای پنهان درد آشنای تنها دانی که چیست معنی نهج البلا غه یعنی "با دوستان مروت با دشمنان مدارا" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:25 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
بالهاي جسورباد سرد خاشاك را هر جايي كرده است در اين برهوت كيسه پارة پلاستيكي شاخة خشك خاري را تاكي دستاويز خواهد داشت نگاه كن تنها بالهاي جسور پرنده اي باد مخالف را مي شكافند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 19:46 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
اشكي و از نـگاه سر زده اي صبحي و از پگاه سر زده اي روشن و پاك از دل شب من مثل مهتاب و ماه سر زده اي از وراي فـرشتـگان سـفـيـد بـه زميـن سيـاه سر زده اي اي كـه از تنگناي سيـنـة من نـاگـهان مثل آه سـر زده اي از دل بـي گنـاه مـعـصومـم مثـل شـوق گناه سر زده اي راه گم كـرده اي و مي دانـم كـه به من اشتباه سر زده اي با
تو اي آنكه از تـل خـاكـم
سبـز تـر از گيـاه سر زده اي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:28 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
انـتظار تو تـلخ شيريـن است راستـي طعـم عـاشقي اين است سبـك از وعـدة ظهورم ليـك بر دلم غـيبت تو سنگيـن اسـت مثل خورشـيـد بـا هـمه پاكي دامنت از غروب رنگيـن اسـت مـهـربـانـا طلـوع كـن ديـگر كه تو را كيش مهر آييـن اسـت نه به راه تو چشم من تنهــاست كه نظرگاه ماه و پرويــن اسـت در دعـاي فـرج ظهـور تـو را آسمان نيـز غـرق آميــن اسـت بـر دلـم يـك نـظر تجلي كن كه بـه عشق تو طور سينـين اسـت قـسم مـن كـه بي تـو تنهايـم مثل سوگند دوست والتين است چون نيم در خور انتظار تو را سرم از شرم خويش پايين اسـت در غياب تو كفر مستوليسـت روز مـوعـود غـايت دين اسـت وعـده كـردي وفـا كـن، ادر كني كه زمين غرق ظلم و ظالين است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 8:49 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقي – عاقلي
گويا آدمي به طور عيني يا عاقل است يا عاشق، يا سياه است يا سفيد، يا در نور است يا در سايه، يا با معشوق است يا بي معشوق، با معشوق عاشق است و بي معشوق عاقل.
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت (همان، ص 141)
رند، عاشقي و عاقلي، جبر و اختيار
بر اين اساس خردمند، رندانه، گاه در جذبه ي عشق غرق است و عاشق و گاه بر مدار عقل مي چرخد و عاقل است، لذا مي توان تصور كرد كه رند همواره با نوعي دوگانگي نگاه مواجه است بدين معني كه يك زمان در حريم عشق ايستاده است و از دريچه اي نگاه مي كند كه با منطق عقل قابل توجيه و بيان نيست و زماني ديگر كه از منظر عقل نظر مي كند، پديده ها در نگاه او به گونه اي ديگر قابل توجيه و بيان هستند. به عنوان نمونه نگاه رند به مسئله ي جبر و اختيار مي تواند يك نگاه دو سويه و از دو نظرگاه باشد. زماني كه از منظر عشق مي نگرد، بدان سبب، كه فراتر از حيطه ي عقل نفس مي كشد خود را فاقد هرگونه اختيار مي بيند و در مقابل دوست چنان تسليم است كه گويي همه اوست و جز او ديگر هيچ، چنانكه در حيطه ي عشق اراده ي معشوق جبراًًًًًًًًًًًًَََََََََََََََََََََََُُ با خواست عاشق يكي مي شود و هيچ فاصله اي در ميان عاشق و معشوق باقي نمي ماند.
عاشقان را بر سر خود حكم نيست هرچه فرمان تو باشد آن كنند ( همان ، ص 200) بنابراين از گفته هايي مانند:
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي كه بر من و تو در اختيار نگشادست ( همان ، ص 114) در پس آيينه طوطي صـفتـم داشتـه انـد و آنچه استـاد ازل گفت بگو مي گـويم من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست كه از آن دست كه او مي كشدم مي رويم (همان. ص300)
برداشت جبرگرايانه نمي تواند صحيح و اصولي باشد. زيرا براي يك قضاوت صحيح لزوماًً بايد از همان موضعي نگاه كنيم كه رند درآن ايستاده است و در موضع عشق ايستادن و عاشقانه نظر كردن هم منطقي ديگر مي طلبد كه عاشقان دانند. در مقابل نگاه عاشقانه به مسئله ي اختيار، رند زماني نيز عاقلانه نظر كرده است و اختيار و توان انتخاب خود را در پديده هاي پيرامون خود اعم از مادي و معنوي دخيل دانسته؛ چنانكه گفته است:
اين همه شهد و شكر كز سخنم مي ريزد اجر صبريست كزان شاخ نباتم دادند (همان،ص193) نيل مراد برحسب فكر و همت است از شاه نذر خير وز توفيق ياوري (همان، ص 343)
و البته كه همت و صبر از جمله قابليت هايي هستند كه بدون اختيار و توانايي انتخاب، ميسر نمي باشند. همچنين مفاهيمي ديگر از جمله تمامي سخنهايي كه در آنها دعوت يا امر به چيزي شده است زير مجموعه ي اين گروه اند؛ زيرا بدون اعتقاد به توانايي انتخاب در كسي، ما نمي توانيم او را به كاري دعوت يا امر كنيم. نمونه اي زيبا در تأييد اين تحليل همان بيتي است كه در آن خردمند همچنان كه قايل به بسته بودن در اختيار بر آدمي است مخاطب خود را به رضايت دادن و گشودن گره از جبين دعوت مي نمايد كه اين خود بدون داشتن اختيار امكان پذير نيست.
رضا به داده بده وزجبين گره بگشاي كه بر من و تو در اختيار نگشادست (همان، ص 114) برو از خانة گردون به درونان مطلب كان سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را (همان،ص 101) نصحيت گوش كن جانا كه از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پير دانا را (همان ، ص 98) خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر زعهد سست و سخنهاي سخت خويش (همان، ص 249) مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن كه در طريقت ما غير از اين گناهي نيست (همان ، ص 134) نصيحيتي كنمت بشنو و بهانه مگير هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير (همان ، ص 229)
خرد، ملهم غيب
در حقيقت انسان واقعي از ديدگاه انسان شناسانه خردمنديست كه بر سر مرز ايستاده است.
«گر مي نخورم طرب زمن پنهان است ور مست شوم در خردم نقصان است حاليست ميان مستي و هوشياري من بـنـدة آن كه زنـدگاني آن است»1
خرد عقلي است كه پخته و پير شده است، پلي است ميان عقل و عشق، خرد عقلي است كه مجذوب عشق گرديده و عشقي است كه به عقل تمايل دارد. خرد ملهم غيب است و همچون سروش باد صبا نافه گشاي زلف پريروست.
خرد همچو آب است و دانش زمين بدان كين جدا وان جدا نيست زين (شاهنامه، ج، ص202) خرد كه قيد مجانين عشق مي فرمود به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه (ديوان حافظ، ص 328) خرد زپيري من كي حساب برگيرد كه باز با صنمي طفل عشق مي بازم (همان. ص273) دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد عشق مي گفت به شرح آنچه برو مشكل بود (همان، ص 205)
كفر عاقلانه، ايمان عاشقانه
خردمند گاه در جذبه ي عشق غرق است، و عاشق، و گاه بر مدار عقل سير مي كند و عاقل است.
هوشيار حضور و مست غرور بحر توحيد و غرقة گنهيم (همان، ص 300)
همچنانكه در اوج حيرت است، گاه از آن سوي مي غلطد و در عشق گم مي شود و گاه بدين سوي مي افتد و در عقل غوطه مي خورد، چنانكه گويي در فاصله ي ميان كفر عاقلانه و ايمان عاشقانه؛ همچون شاخه هاي بيدي لرزان و سرگردان است.
چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم كه دل به دست كمان ابروييست كافر كيش (همان، ص 248)
بس غرقة حال وصل كاخر هم بر سر حال حيرت آمد (همان، ص 187)
شرح آرزومندي
به هر حال دريافت ها و تجربه هاي عاشقانه در حيطه ي عقل، قابل تعريف و بيان نيستند و هر خردمند يا عارفي كه از سفر عشق به منزل عقل بي افتد، از عشق بر حسب فكر گماني دارد و آن هنگام كه در مرحلة عشق است خيال و توان بياني ندارد.
در حريم عشق نتوان دم زد از گفت و شنيد زآنكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش (همان، ص 246)
قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز وراي حد تقرير است شرح آرزمندي (همان ، ص 336)
براين اساس خردمند روشن ضمير همچون شمع، پرتوافكن است؛ اما هيچ گاه قادر نخواهد بود كه سّر اين نورانيت را بر زبان جاري سازد. ضمير زنگار زدوده ي او، تنها آينه اي خواهد بود كه معشوق در آن هويدا است و خود از آن جهت شيفته ي معرفت و كمال جويي است كه ذره ذره ي وجود را آيينه تمام نماي معشوق مي بيند.
افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت
مي خواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت كاتش زعكس عارض ساقي در آن گرفت
و اين عاشقانه ترين رندانگي است كه ورقهاي بينش را بايد شست.
بشوي اوراق اگر همدرس مايي كه علم عشق در دفتر نباشد (همان، ص182) و از عشق جور ديگري بايد حرف زد؛
اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق ما با تو نداريم سخن خير و سلامت (همان، ص 140) و اگر گفته است؛
ترا چنانكه تويي هر نظر كجا بيند به قدر دانش خود هر كسي كند ادراك (همان ، ص 245) او در حقيقت به خوبي مي داند كه ؛
در ره عشق نشد كس بيقين محرم راز هركسي برحسب فكر گماني دارد (همان، ص 160) اين بدان سبب است كه خردمند در راه عشق به غايت هنر عشق ورزي مي داند، اما در حيطه ي عقل قلم مي راند و سخن مي گويد و چون از گفت و شنيد دم مي زند پس در حريم عشق نيست، و در واقع نمي تواند محرم راز عشق باشد. و چه زيبا سرود مولانا كه ؛
« بـرلبش قفلست و در دل رازها لب خموش و دل پر از آوزاها عارفـان كه جـام حق نوشيده اند رازهـا دانسته و پـوشيـده اند هر كه را اسرار كـار آمـوختـنـد مهر كردند و دهانش دوختند» (مثنوي، دفتر پنجم، ب 2238 – 2240)
و نامحرم جرم اش بزرگ است و عقوبت اش جدايي؛
گفت آن يار كز او گشت سردار بلند جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد (ديوان حافظ، ص 170)
زيرا داننده ي سر عشق لزوما بايد در حريم عشق باشد و محرم راز و هر كس كه در حريم عشق باشد با عقل و دستاوردهاي عقل كه همانا كلمات اند ناآشنا و بيگانه است.
« غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد» ( همان، ص 151)
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبـرانند كان را كـه خبـر شد خبري باز نيامد ( گلستان سعدي، ص 50)
و چنين بر مي آيد كه راز عشق در فقدان تعقل نهفته است و
در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي (ديوان حافظ، ص 347)
حديث عشق كه از حرف و صورت مستغنيست بنالة دف و ني در خروش و ولوله بود مباحثي كه در آن مجلس جنون مي رفت وراي مدرسـه و قـال و قيل مسئله بود ( همان، ص 209)
و اما با اين همه سبب چيست كه شوريدگان خردمند گفتني بسيار دارند و حرفهاي شان در اثر هنري شان از هر نوع كه باشد به گوش مي رسد، و با آنكه «سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان» ( همان، ص 137)
گاه گاه گفت و شنيدشان به درازا مي كشد. چه مي شود كه مهر از دهان بر مي گيرند و بند زبان مي گشايند به شرح درد اشتياق و مشتاقانه سر مي دهند كه؛
حال دل با تو گفتم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است ( همان، ص 116)
و گويي ناچار به بروز مكنونات درونشان هستند:
همچو حافظ به رغم مدعيان شعر رندانه گفتم هوس است ( همان، ص 117)
هوسِ رندانه ی گفتن
خردمند، گاه در عشق غوطه ور است و واصل به اصل و گاه سينه اي دارد شرحه شرحه از فراق و افتاده به فصل.
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق ( مثنوي، دفتر اول، ب 3)
در فراق، شرح درد اشتياق مي گويد و در عشق، ديگر او نيست كه سخن مي راند. در فراق به اختيار سخن مي گويد و در عشق بي اختيار، وصل را در خلاء مي سرايد و فصل را در ملاء. در فراق مي گويد تا سبك شود و در وصل چون سبك است مي گويد. در فراق بر اثر اشتياق و نياز مي گويد و در وصل از سر استغنا به شرح حسن مي نشيند. در فراق از سر درد مي گويد و در وصل از بي دردي، در فراق مي نالد كه:
يك دهان خواهم به پهناي فلك تا بگويم وصف آن رشك ملك ور دهان يابم چنين و صد چنين تنـگ آيـد در فـغـان اين حنيـن اينقـدر هـم گـر نگويم اي سند از ضعيفي شيشـة دل بـشكـند شيشه دل را چـو نازك ديده ام بهر تسكين بس قبـا بدريـده ام ( مثنوي، دفتر پنجم، ب 1884-1887)
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است ( ديوان حافظ، ص 116)
هر چه از عالم فراق و دانستگي به حريم عشق و ندانستگي نزديكتر شود، سخن اش در غايت خلاقيت و هنر، آيينه ي معشوق مي شود كه خالق مطلق است و سراسر حسن و تمامي نشان دوست را مي گيرد كه اينك ديگر با دل عاشق يكي شده است.
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردي آري آري سخن عشق نشاني دارد ( همان، ص 160) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
سرگیجه ی حيرت و هنر عشق ورزيدن
در سرگيجه ي حيرت محصولات عقل، آسانترين دستاويز براي يك لحظه خلاص شدنند، اما آنكس كه سرگيجه را به مدد خرد تاب آورد و اين غم را كمال بخشد، هنر عشق ورزيدن دارد. ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق برو اي خواجه ی عاقل هنري بهتر از اين (همان ، ص 315) اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش (همان ،ص 240) عشق تو نهال حيرت آمد وصل تو كمال حيرت آمد سر تا قدم وجود حافـظ در عشق نهال حيرت آمد (همان ، ص 187) عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود (همان،ص 216)
شاخ نبات
و به راستي كه اينچنين آتش عشق را تاب آوردن، درد عشق كشيدن و آهسته آهسته عاشق شدن و آنگاه به آرامي در شربت عشق به بلوارهاي شيرين كلام رسيدن، رند هنرمند را شايسته ي اجر صبري مي كند همچون شاخ نبات و همچنانكه شكر در نخست آرام آرام آتش را تحمل مي كند و به شربت مبدل مي شود آنگاه، شربت آهسته آهسته و با صبوري به بلورهاي نبات تبديل مي گردد، رند نيز اجر صبرش را مي گيرد؛ اجر صبري كه در شيريني كلام متبلور مي شود و از آن شهد و شكر سخن فرو مي ريزد.
اين همه شهد و شكر كز سخنم مي ريزد اجر صبريست كزان شاخ نباتم دادند (همان ، ص 193)
عشق، عشق ورزيدن
عشق ورزيدن و عاشقي با عشق يكي نيست، بر عشق ورزيدن تصميم و اراده مترتب است و اراده از عقل بر مي خيزد، حال آنكه عشق را با عقل كاري نيست، عقل در محدوده ي شناخته هاست و عشق ناشناخته، عشق آنجاست كه عقل و دانستگي نباشد. خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد ديو چو بيرون رود فرشته درآيد (همان، ص 218) و: «حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است» (همان ، ص 158)
سخن و تفكر
آنچنانكه گفته اند و مي دانيم زبان، محصول تفكر است و گويا تفكر از نياز انسان به بيان مفاهيم به كمال فيزيولوژيكي خود رسيده است. بنابراين هرچه كه در فكر بگنجد قابليت آن را دارد كه بر زبان بيايد و يا تقرير گردد و يا به عبارت كلي تر در قالب كلمه بگنجد و در مقابل، هر مفهومي كه در قالب كلمه بگنجد برخاسته از فكر است . در واقع اين مرغ فكر است كه از سر شاخ سخن به پرواز در مي آيد.
هر مرغ فكر كز سرشاخ سخن بجست بازش ز طره ی تو به مضراب ميزدم
(همان، ص 256)
جنبش اول كه قلم برگرفت حرف نخستين زسخن در گرفت (مخزن الاسرار، ص 26)
موضعي بنام زبان
نخستين آفريده ي قلم صنع خداوندي را سخن دانسته اند كه بر زبان آدمي جاري مي شود. حال آنكه بسياري نيز تفكر را اولين عطيه ي الهي مي دانند«اول ما خلق الله العقل»كه همچون امانتي نزد انسان موجب تمامي اعتبار آدميت او به نفس ناطقه اش گرديده است؛ اما حقيقت اين است كه سخن و تفكر هر دو به صرف خويش و به خودي خود مفاهيمي انتزاعي و غير واقعي مي باشند مگر زماني كه در موضعي به نام زبان در هم تلفيق گردند كه در آن صورت مبدل به حقيقتي واحد مي شوند كه نه سخن است و نه فكر؛ بلكه واقعيتي است مملوس كه در خود فكر و كلام را آميخته دارد. تنها چنين دستاوردي است كه به فكر و كلمه عينيت مي بخشد و تنها در اين مقام است كه فكر منعقد مي شود و سخن شكل مي گيرد و هر دو به واسطه ي هم هستي خود را بروز مي دهند، چنانكه به تنهايي قابل لمس نبوده و هستي شان قائم به وجود يكديگر است. خط هر انديشه كه پيوسته اند در پر مرغان سخن بسته اند (مخزن الاسرار، ص 26)
ذهنيّت و عينيّت – گذشته و آينده ، لحظه ی حال
مواد خام پديده ي تفكر، توسط ذهن از حافظه استخراج مي گردد و حافظه مخزن محفوظات و خاطرات گذشته است كه هيچ جنبه ي واقعي و عيني ندارند،بنابراين عقل كه موجب مكانيزم تفكر مي گردد،ارتباط عيني (Objective) انسان با پيرامون اش را قطع مي كند. تفكر غوطه خوردن در گذشته و آينده هايي است كه در لحظه ي حال وجود ندارند و حال لحظه اي است كه جداي از فكر و در ارتباط مستقيم با عشق است، بر اين اساس كيفيت عشق لحظه به لحظه و نو شونده است، نه در گذشته و نه در آينده و زندگي واقعي دم به دم در عشق تازه به تازه، نو به نو شدن است.
هر نفس نو مي شـود دنيـا و مـا بي خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوي نونو مي رسد مستمري مي نمايد در جسد
(مثنوي ، دفتر اول، ب – 1144-1145)
زندگي آب تني كردن در حوضچة اكنون است. ( هشت كتاب ، ص 292)
مرا از تست هر دم تازه عشقي تو را هر ساعتي حسني دگر باد (ديوان حافظ، ص 148) در عشق زنده بايد كز مرده هيچ نايد داني كه كيست زنده؟ آنكو زعشق زايد (كليات شمس تبريزي، ج2، ب 8824)
عاشقي، رهايي در وحدانيت است و تفكر، اسير تفرقه ي ذهن شدن . باز آمدن از تفرق فكر همان جمع شدن در كليت جهان هستي و غرقه شدن در اين كليت تام است، درست مانند تاريكي كه در نور محو مي گردد. زفكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع به حكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد (ديوان حافظ، ص 188) و به راستي كه : قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق چو شبنمي است كه بر بحر مي كشد رقمي
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:32 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
مكتب عشقهمـان كه قلب مرا مـاهـرانه تك زده است برايش اين دل وامانده سخت لك زده است
به خنده قاصدكي گفت عاشقت شده سخت ولي دوباره قسم مي خورم، كلك زده است
مگـو كـه بـاورمـان كـرده است می دانـم هـزار بـار مـن و عشـق را محك زده است
مـن از فـريـب دل سنـگـش آه ، بـاخبـرم همـيـشـه زخـم مرا اينچنين نمك زده است
بيـا بـه مكتـب عشـق و دل فـلـك زده را ببـيـن چگونه به چوب جفا كتك زده است
براي آنكه بگويد پرنـده رفـتنـي اسـت چـه شعله ها به پر و بال شاپرك زده است
چه ماهرانه سرك مي كشد به خلوت دل
همان كه قلب مرا ماهرانه تك زده است
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:57 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
در كام هبوط
چرايي و چراغي سيب كه افتاد نخست تاريكي گندم بود بر خوشه هاي وسوسه نخست روشنايي گندم بود در كام هبوط سلام آسماني آدم بر تواي خاك لوبياي سحر آميزيست تا عروج دلش را كه بسپارد بوي نمت از رطوبت باران دامن مي گيرد جوانة روح را مماناد پايش در گل صبحدم كه چراغي و بي چرايي است بر دور دست طلايي روشن فراخواني ديگر
كلمه
نقشها نقّاشانند پيكر تراش برخويش تيشه مي زند و شعرها روانند به آفرينش شاعران نخست آفريده سخن بود و نخست آفريننده كلمه اي آفريدگار، مي آفرينمت
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:47 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
باهار اویدو اردیسه بهشته منه اردیبهشت که اگوی بهشته بهیگ نوباهار اوید به صحرا چینو پر طمطراق مث یه فریشته زمستون زمهریر ایبافه اسبید باهار پنبه ایکنه هرچی که رشته باهار اوید که هر کس بار خویی بچینه ار که تم خویی کشته |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:47 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
نامحرم و تماشاگه راز ملائكه ندانستند كه سر آفرينش انسان چه بود و از آن ميان يكي خواست كه بداند: مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينة نامحرم زد (همان، ص 176) نامحرم از جنس عقل بود و همچون وسوسه اي شيطاني خود را در پيچ و تاب تيره ي فكر آدمي، آنجا كه نوري نيست، با لباس سياهي از جهل پنهان كرد و در هيأت نفس چه دانه ها كه بر دام طبيعت آدمي نيفشانيد. فـريـاد كـه در رهـگـذر آدم خــاكـي بسي دانه فشاندند و بـسي دام تنيدند هشدار كه گر وسوسة عقل كني گوش آدم صـفت از روضة رضوان بدرآيي (ديوان حافظ، ص 372) و چنين بود كه ديگران – هرچه كه آفريده شدند- قرعه ي قسمت خود را همه بر عيش زدند و تمامي در عشق زيستند. هر كسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت زان ميان پروانه را در اضطراب انداختي (همان ، ص 331) و آدمي گويي كه خود خواسته باشد خويش را به نامحرم عشق وانهاد و فكورانه هم و غم خود را صرف غم عشق گردانيد و مانند پروانه اي بي پروا پرو بال مضطرب خود را به آتش سپرد. سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روي درين منزل ويرانه نهاديم (همان ، ص 296) دلم زحلقة زلفش به جان خريد آشوب چه سود ديد ندانم كه اين تجارت كرد (همان ، ص 164)
عشق، فكرِ عشق، غمِ عشق
در عشق سراسر شعف و شادي است و اين فكر عشق بود كه آدمي را در غم عشق فرو مي برد. فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت يارديرينه ببيند كه با يار چه كرد (همان ، ص 169) هر چند كه گويا باور داشت: دوام عيش و تنعم نه شيوة عشق است اگر معاشر مايي بنوش نيش غمي (همان، ص 356) و در ميان ناله هاي عاشقانه اش با خود زمزمه مي كرد:
نالم و ترسم كه او باور كند وز كرم آن جور را كمتر كند (مثنوي، دفتر اول ، ب 1569) و بدين گونه بود كه آدمي طعم هجران و غم فراق چشيد و همچون ني از نيستان عشق بريده شد و ناليدن گرفت: ديگران قرعة قسمت همه بر عيش زدند دل غمديدة ما بود كه هم بر غم زد (ديوان حافظ، ص 176) و همچنان گريست كه : فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق ببست گردن صبرم به ريسمان فراق (همان ، ص 253)
كرشمه ی حسن
پري روي لبخند زد، پردة ازليت كناري رفت و آدمي ي شيدا بعد از آن كرشمه، نگارش را در بس پرده هاي ابديت جستجو كرد. شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گري كرد و رو ببست (همان، ص 111)
حلقه ی شيفتگي، دايره ی فكر تا فكر (حيرت)
جان علوي به امانت عقل آميخته گرديد و براي آدمي از عشق، تنها فكر عشق باقي ماند، فكري كه هوس بازگشت به سر مي انداخت و شوق وصال در دل، بازگشت به جايي كه اكنون ديگر از چشم انداز فكر هوس آلود چاهي مي نمود پر از جذبه و سياهي، جذبه از آن جهت كه نقبي بود به رهايي و سياهي بدان سبب كه عميق تر از حد معرفت آدمي بود. اين كشش و ندانستگي، آدمي را به كوششي براي فرورفتن به اعماق وا مي داشت و به اين منظور در منظر فكر دستاويزي نبود جز زلف خم اندر خم پريروي كه آن نيز جذبه اي داشت و پيچ و تابي سياه و مبهم، از فكر به فكر، با فكر تا فكر، اين حلقه ي شيفتگي تا كجا وسعت مي يابد و اين چه درد عشقي است؟ بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق مفتي عقل درين مسئله لايعقل بود (همان ، ص 205) چه كند كز پـي دوران نرود چون پرگار هـر كه در دايرة گـردش ايـام افتاد در خم زلف تو آويخت دل از چاه ز نخ آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد (همان ، ص 151) جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقة آن زلف خم اندر خم زد حافظ آن روز طرب نامة عشق تو نوشت كـه قلـم بـر سـر اسـبـاب دل خـرم زد (همان ،ص 176) آدمي، هجران زده و فراق كشيده ، چون به خويش آمد ديد غمي دارد و نيمه اي كه ندارد. آنچه كه دارد و مي بيند، همه فكر است و فكر است و فكر، و تا چشم كار مي كند وحشت است و سرگشتگي. از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود زنهار ازين بيابان وين راه بي نهايت (همان ، ص 143) من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام را هم شكن طرة هندوي تو بود (همان، ص 206) خواست خود را دلگرم كند به اينكه: عاقلان نقطة پرگار وجودند، ولي ؛ ناگهان صدايي موهوم از اعماق وجودش برآمد كه: عشق داند كه درين دايره سرگردانند (همان ، ص 206) سرگرداني در دايره ي وجود و حيرت در محدوده ي عقل توان اش را در ربود و سرگيجه اي از آن گونه كه بر بلندايي بي دستاويز مي يابيم، به پيچ و تابش انداخت، آن چنان كه تابش نماند، پناهگاهي مي بايست، خواست كه از دفتر عقل آيت عشق آموزد، با خويش گفت: «ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست.» (همان ، ص 119) هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد (همان ، ص 158)
جهل، ترس و حيرت (جاذبه ی غفلت، شهوتِ ندانستن)
ترس از ندانسته ها و حيرت و سرگرداني در دانسته ها ، هرچه كه بود از فكر بود، فكري كه شيطنت كرد و فريب اش داد، چيزي از جنس ديگري مي بايست و در اين حيطه هر دست و پايي مي زد بيشتر فرو مي رفت و هر چه همچون مرغي به بند افتاده پا مي كشيد بيشتر گرفتار مي شد، گناهي به وسوسه ي عقل از روضه ي رضوان به درش كرده بود و مي دانست كه : مشكل عشق نه در حوصلة دانش ماست حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد (همان ، ص 166) «پير طريقت گفت: الهي ! چون از يافت تو سخن گويند، از علم خويش بگريزم، بر زهره ي خويش بترسم، در غفلت (نسخه ي ج: عقلت) آويزم. نه در شك باشم اما خويشتن در غلطي افكنم، تا دمي برزنم.»1 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:1 توسط پژمان نبی زاده
|
|
||